محمد بن عبد الله بن عمر
مقدمه 95
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
مىكند ، وآنان كه در خدمت پيغمبر ، عليه السلام ، ماندهاند ، به قوت وشوكت حمزه ، رضى اللّه عنه ، وبه مكانت ومهابت عمر ، رضى اللّه عنه ، از ظلم وجور ايشان محفوظاند واز اذيت وبلاى ايشان در حرز حريز شدهاند ، وبه هيچگونه ايشان را نمىتوانند رنجانيدن ، وخللى در كار اسلام نمىتوانند آوردن ، وديگر مىديدند كه هر روز كه برآمدى خلقي ديگر به اسلام درآمدندى ، ودر جملهء قبايل عرب كه در مكة بودند ، اسلام فاش همىگشت ورغبت مردم در كار اسلام زيادت مىشد ، جمعيّتى ساختند وبا هم مشورت كردند وبعد از آن اتفاق به آن كردند ، تا عهدي بكنند وخطى بر آن بنويسند ، تا هيچ كس از ايشان با بني هاشم وبنى عبد المطلب كه قبيلهء مصطفى ، صلوات الله عليهاند ، معاملت ومخالطت نكند وزن ندهند به ايشان ونخواهد از ايشان ، وهمچنين مقيم ومجتاز هيچ كس نگذارند كه معامله با ايشان كنند وتقربى وترددى با ايشان بنمايند . پس بدين موجب عهد كردند وسوگند خوردند وعهدنامه نوشتند وآن را در ميان خانهء كعبه درآويختند » . « پس بني هاشم وبنى عبد المطلب ، چون ديدند كه قريش در عداوت ايشان چندان مظاهرت ومبالغت بنمودهاند وچنان عهدنامه بنوشتند ، ايشان نيز برخاستند وبه جمعيت بر أبو طالب آمدند وپيش وى بنشستند وبا هم عهد كردند واتفاق بنمودند كه نصرت ومعاونت سيد ، عليه السلام ، دهند وخصمي قريش كنند ودر جملهء أحوال آنچه به طريق تعصب وحمايت بود پيغمبر ، عليه السلام ، را نگاه دارند . پس جملهء قبيلهء بني هاشم وبنى عبد المطلب بدين موجب عهد كردند وبرخاستند » . اين حكايت شامل سه بخش است كه بخش أول آن مربوط به موجبات نوشتن عهدنامه ، وبخش دوم به مشورت قريش وتنظيم مقررات عهدنامه ونصب آن در خانهء كعبه ، وبخش سوم مربوط است به اتحاد بني هاشم وبنى عبد المطلب در مقابله با كفار قريش . اما در كتاب خلاصهء حاضر ، همين حكايت در 8 سطر وتقريبا 61 كلمه ( ص 57 ، سطر 21 تا ص 58 ، سطر 1 ، 5 و 6 ) ، به همان ترتيب خلاصه شده است . 3 ) در كتاب سيرت رسول اللّه ، در ص 469 ، سطر 7 تا ص 471 ، سطر 3 ( باب بيست ودوم ، در هجرت سيد . . . ) ، در 36 سطر وتقريبا 352 كلمه ، حكايت سراقة بن مالك به اين شرح آمده است : « سراقة بن مالك حكايت كرد : چون قريش منادى كردند كه هر آن كس كه محمد بازآورد ، أو را صد اشتر بدهيم ، من با قوم خود نشسته بودم ومردى درآمد وگفت : من سه راكب ديدم كه در راه مدينه مىرفتند ، پس به چشم وابروان أشارت به وى كردم و