محمد بن عبد الله بن عمر
208
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
پس همه خلق آراميده شدند . وعمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : همانا كه من هرگز اين آيت برنخوانده بودم تا أبو بكر باز ياد من داد ، واز قول أبو بكر مرا يقين شد كه سيد ، عليه السلام ، وفات يافته است « 1 » . حكايت بيعت سقيفهء بنى ساعده چون سيد ، عليه السلام ، به جوار حق رسيد ، پيش از آن كه أو را دفن كنند ، اختلاف در ميان صحابه افتاد ؛ وأنصار با سعد بن عباده بيعت كردند . وعلى ، رضى اللّه عنه ، با طلحه وزبير به خانهء فاطمه ، رضى اللّه عنها رفتند ، وعمر ، رضى اللّه عنه ، وباقي مهاجر با أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، متّفق بودند . پس أبو بكر وعمر ، رضى اللّه عنهما ، آگاهى يافتند كه هر كس گوشهاى گرفتند ؛ وقصد أنصار كردند وايشان را در سقيفهء بنى ساعده بيافتند كه جمع شده بودند . وچون پيش * ايشان بنشستند ، خطيب أنصار برخاست وخطبه كرد وگفت : أنصار در دين اسلام بحقّند ومهاجران گروهى از ايشانند وبايد كه نيابت سيد ، عليه السلام ، أنصار را باشد ، وديگرى [ را ] در آن مدخلى نباشد . أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، به سخن درآمد وگفت : مهاجر از أنصار فاضلترند ، از بهر آن كه ايشان أهل هجرتند وبه حسب ونسب از جملهء عرب معروفترند ، وقريش وقوم سيد ، عليه السلام ، ايشانند ، وخلافت مسلمانان بر ايشان متعيّن است ؛ چه سيد ، عليه السلام ، فرموده است : الأئمّة من قريش ودست عمر وأبو عبيدة بن الجرّاح ، رضى اللّه عنهما ، بگرفت وگفت : اى أنصار ، من يكى از اين هر دو شما را مىپسندم . ويكى از أنصار برخاست وگفت : أميري مهاجر از آن [ يكى از ] مهاجران باشد ، وأميري أنصار از آن يكى از أنصار . وغلبه از ميان قوم برخاست . عمر ، رضى اللّه عنه ، گفت : چون من ديدم كه هر كس سخنى مىگفت ، وترسيدم كه اختلاف در ميان قوم ظاهر شود واسلام خلل پذيرد ، دست أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، بگرفتم وبا وى بيعت كردم . وجملهء مهاجر نيز درآمدند وبيعت كردند . وروز ديگر ، أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، بر منبر رفت وخطبه كرد . عمر ، رضى اللّه عنه ، برخاست وگفت : اى قوم ، آن سخن كه من ديروز گفتم سيد ، عليه السلام ، نمرده است ، از بهر آن گفتم كه مىترسيدم در ميان مسلمانان اختلاف افتد ، ومرا معذور داريد . اكنون اگر سيد ،
--> ( 1 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1113 - 1115 ، آمده است .