محمد بن عبد الله بن عمر
193
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
در حوالي شام بودند . وچون به منزلي رسيد كه آن را سلسل « 1 » خواندندى ، خبر رسيد كه لشكر شام « 2 » بسيار است . پس عمرو بن العاص [ كس ] به خدمت سيد ، عليه السلام ، فرستاد وزيادت مدد خواست . وسيد ، عليه السلام ، أبو عبيدة بن الجرّاح را بفرستاد با لشكرى از مهاجران ، واز جملهء ايشان أبو بكر وعمر بودند ، رضى اللّه عنهما . ورافع بن أبي رافع [ طائى ] حكايت كرد كه چون از غزو ذات السّلاسل بازگشته بوديم وبه نزديك مدينه « 3 » رسيديم ، أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، را گفتم كه مرا نصيحتى كن . أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، در باب مسلمانى مرا وصيتها كرد ودر آخر گفت : بايد كه طلب أميري ، وآن كه حكم برد وكس رآني ، در خاطر تو نباشد وقصد اين نكنى . جواب دادم « 4 » : همه راست گفتى ، اما از آن أميري وطلب رياست ، مرا سخت مىآيد ؛ از بهر آن كه مردمى * كه در حضرت پيغمبر ، عليه السلام ، وآن ديگر ملوكند ، [ به امارت و ] به رياست در پيش افتادهاند ، وبه حكم [ وبه فرمان ] « 5 » شريف مىشوند ؛ وهيچ كس را نمىبينم كه ترك منصب « 6 » مىكند . پس چرا تو مىفرمايى « 7 » كه طلب رياست نبايد كرد ؟ أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، گفت : سؤالي از من كردى ، واما جواب آن است كه حق تعالى محمّد عليه السلام ، را به خلق فرستاد تا ايشان را از ضلالت برهاند ، وكوشش بسيار كرد تا بعضي مسلمان شدند وبه واسطهء اسلام خير خلقند نزد حق تعالى ، ودر أمان وىاند . پس اگر كسى بر سر ايشان أمير باشد وحكم بر ايشان به امر ونواهى بكند [ وعدل كار نفرمايد ] ، همچنان بود كه در امانت حق تعالى [ خيانت ] « 8 » كرده باشد . اكنون بر تو باد ، كه از اين كار تجنّب نمايى . بعد از مدتي كه سيد ، عليه السلام ، وفات يافت ، وخلافت با أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، افتاد ، به خدمت وى رفتم وبه خلوت بگفتم كه : يا أبو بكر ، نه تو مرا گفته بودى كه طلب امارت مكن « 9 » وبر دو تن از مسلمانان حكم مكن ؟ چون است كه تو امروز خلافت قبول كردهاى ؟ أبو بكر جواب داد : ترسيدم كه اگر قبول نكنم ، ضايع شوند وتفرقه در ميان أمت سيد ، عليه السلام ، افتد « 10 » .
--> ( 1 ) . سلسل : بنابر قول ابن إسحاق ( متن عربى ، ج 4 ، ص 272 ) سلسل آبى است در سرزمين قبيلهء جذام ( به ضم أول ) كه در طرف شمال تبوك واقع است واين غزو را به اين مناسبت ذات السلاسل گفتهاند . ( 2 ) . در أصل : لشكر اسلام شام ( 3 ) . در أصل : مكة مدينه ( 4 ) . در أصل : جواب داد ( 5 ) . عبارات داخل [ ] از سيره ، ص 1072 ، نقل شد . ( 6 ) . در أصل : مصيبت ( 7 ) . در أصل : چرا تو تو مىفرمايى ( 8 ) . عبارت داخل [ ] از سيره ، ص 1072 ، نقل شد . ( 9 ) . در أصل : امارت كن ( 10 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1069 - 1073 ، آمده است . بدون تاريخ در متن عربى ، ودر مغازى واقدى ( ج 1 ، ص 6 وج 2 ، ص 769 ) وتاريخ طبري ( 1 - ص 1604 ) : جمادى الآخرهء سال هشتم ؛ ودر البداية والنهاية ( ج 4 ، ص 273 ) از طريق موسى بن عقبه : پيش از فتح مكة در سال هشتم