محمد بن عبد الله بن عمر

190

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

سر نهادند ، وبر اسب‌هاى تازى نشستند ، وهر يكى دو حاجب از پيش خود برنشاندند . [ پس چون درآمدند وبنشستند ، مالك بن نمط برخاست وستايشى چند از آن قوم خود بكرد ، وبعد از آن به جملگى ، برخاستند ومسلمان شدند . وسيد ، عليه السلام ، ايشان را اكرام‌ها كرد ودر حق ايشان نامه‌اى بنوشت ] « 1 » . حكايت شانزدهم « 2 » - مسيلمة واسود مسيلمة الكذّاب واسود العنسي در عهد سيد ، عليه السلام ، هر دو دعوى پيغمبرى كردند . ومقام مسيلمة در يمامه بود ، ومقام اسود العنسي در صنعاى يمن بود . وأبو سعيد خدري ، رضى اللّه عنه ، روايت كرد كه سيد ، عليه السلام ، فرمود : در شب قدر به خواب ديدم كه دو پيرايهء زرّين در دست داشتم ، ومرا از آن ناخوش آمدى ، پس بادي در آن دميدم ، پيرايه از دست من درافتاد وناپيدا شد . اكنون دو پيرايه تعبير به اين دو دروغ‌زن كردم : مسيلمة واسود . وأبو هريره ، رضى اللّه عنه ، روايت كرد كه سيد ، عليه السلام ، فرمود : قيامت * برنخيزد تا سيه مرد بيرون آيند وجمله دعوى پيغمبرى كنند . ومسيلمة الكذّاب نامه‌اى به سيد ، عليه السلام ، نوشت كه من با تو در پيغمبرى شريكم . ونامه اين بود : من مسيلمة رسول اللّه إلى محمّد رسول اللّه ، سلام عليك ؛ أمّا بعد فإنّى قد أشركت في الأمر معك ، وإنّ لنا [ نصف الأرض ، ولقريش نصف الأرض ، ولكنّ قريشا قوم ] يعتدون . وسيد ، عليه السلام ، جواب نامه بازفرستاد . وجواب نامه اين است : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم ، من محمّد رسول اللّه إلى مسيلمة الكذّاب : السّلام على من اتّبع الهدى ، أمّا بعد ، فإنّ الأرض للّه يورثها من يشاء من عباده والعاقبة للمتّقين « 3 » . حكايت هفدهم - حجّة الوداع كه سيد ، عليه السلام بكرد عايشه ، رضى اللّه عنها ، حكايت كرد كه سيد ، عليه السلام ، در بيست وپنجم ماه ذىقعده سنهء عشر

--> ( 1 ) . سطرهاى داخل [ ] كه شامل حكايت‌هاى چهاردهم وپانزدهم است از أصل ساقط بود واز سيره ، ص 1054 - 1056 ، خلاصه ونقل شد . ( 2 ) . در أصل : چهاردهم ( 3 ) . أعراف 7 : 128 . واقعهء مسيلمهء كذاب ونامه دادن أو در آخر سال دهم هجرى قمري بوده است . اين حكايت در سيره ، ص 1057 - 1059 ، آمده است . پس از اين حكايت‌ها در سيره ( ص 1058 ) أسامي امرا وعمال كه پيغمبر صلعم به أطراف بلاد فرستاده آمده است ودر اين خلاصه نيامده .