محمد بن عبد الله بن عمر

189

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

حكايت سيزدهم - اسلام قبيلهء بنى الحارث به دست خالد بن الوليد چون سيد ، عليه السلام ، خالد بن الوليد را با لشكرى در سنهء عشر « 1 » به قبيلهء بنى الحارث * فرستاد كه در نجران « 2 » مقام داشتند ، وقومي بزرگ بودند وهرگز كسى بر ايشان ظفر نيافته بود ؛ تا ايشان را به اسلام دعوت كند ، واگر قبول نكنند جنگ كند . پس چون برفت ودعوت كرد ، قبول كردند وبه اسلام درآمدند . وخالد نامه‌اى به خدمت سيد ، عليه السلام ، نوشت وخبر از اسلام ايشان بازداد . وچون سيد ، عليه السلام ، كاغذ خالد مطالعه فرمود ، بفرمود تا جواب وى بازنوشتند كه برخيز وبه مدينه آي ، وجمعى از ايشان با خود بياور « 3 » . وچون خط سيد ، عليه السلام ، به خالد رسيد ، عزم مدينه كرد وجمعى از قوم بنى الحارث با خود بياورد . وسيد ، عليه السلام ، از ايشان پرسيد : چون است كه تا [ اين ] غايت دشمن بر شما ظفر نيافت ؟ گفتند : از بهر آن است كه در ميان ما اختلاف نباشد ، وپيوسته يكدل وراست‌اعتقاد باشيم . سيد ، عليه السلام ، تصديق فرمود وايشان را بازگردانيد . وبعد از چهار ماه عمرو بن حزم با عهدنامه پيش ايشان فرستاد تا آنجايگه باشد وتعليم احكام شرع كند « 4 » . حكايت چهاردهم - رفاعة بن زيد الجذامي [ رفاعة بن زيد سردار قبيلهء جذام بود ، ودر صلح حديبيه به خدمت پيغمبر ، عليه السلام ، آمده بود ومسلمان شده بود . چون دستوري خواست وباز پيش قوم خود مىگرديد ، سيد ، عليه السلام ، بفرمود تا از بهر وى نامه‌اى نوشتند تا قوم خود را به اسلام دعوت مىكند ] . [ چون باز بر قوم خود رفت ، ونامهء پيغمبر ، عليه السلام ، بر ايشان عرض كرد ، وايشان را به اسلام دعوت كرد ، جمله دعوت وى پاسخ كردند ، ونصيحت وى قبول كردند وبه اسلام درآمدند ] . « 5 » حكايت پانزدهم - قدوم وفد همدان ومسلمان شدن ايشان همدان قبيله‌اى بزرگ بودند ، ودر يمن مقام داشتند ، ونعمتي وكثرتى تمام داشتند . ورئيس ايشان مالك بن نمط بود . پس مالك با قومي از سرداران قصد خدمت پيغمبر ، عليه السلام ، كردند ، در آن وقت كه پيغمبر ، عليه السلام ، از غزو تبوك بازگرديده بود . وچون به نزديك پيغمبر عليه السلام ، آمدند ، خود را بياراستند وبردهاى يمنى درپوشيدند ، ودستارهاى عدنى بر

--> ( 1 ) . در متن عربى ( ج 4 ، ص 239 ) ربيع الآخر يا جمادى الأولى ، ودر مغازى واقدى ( ج 1 ، ص 7 ) : ربيع الأول سال دهم ( 2 ) . نجران نام وادى وشهري است در يمن شمالي به فاصلهء شش تا هفت روز از صنعاء ، بر سر راه يمن به حجاز وبحرين . ( 3 ) . در أصل : بياورد ( 4 ) . اين حكايت در سيره ، ص 1048 - 1053 ، آمده است . ( 5 ) . اين سريه ، پيش از فتح خيبر اتفاق افتاد .