محمد بن عبد الله بن عمر

184

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

سيد ، عليه السلام ، غلامي داشتم وأو را گفته بودم تا چند اشتر اختيار « 1 » تيمار داشت مىكرد ، تا وقتي كه لشكر برسد ، بگريزم . پس روزى غلام بيامد وگفت : لشكر اسلام رسيدند وعلم‌هاى ايشان ظاهر است . پس غلام را گفتم تا اشتران بياورد ، وبا أهل وعيال خود برنشستم وقصد شام كردم ، چه أهل شام ترسا بودند . ولشكر سيد ، عليه السلام ، درآمد ، وقوم طىء با خواهر من به مدينه بردند . وسيد ، عليه السلام ، ايشان را تيمار داشت كرد . وخواهر التماس كرد تا أو را بر من فرستد به شام . پس سيد ، عليه السلام ، بفرمود تا أو را نفقهء تمام وجامهء نيكو وراحله ومحملى « 2 » بدادند ، وبا قومي معتمد « 3 » به جانب شام رفتند . ومن با أهل وعيال خود نشسته بودم ، وخواهر را ديدم كه مىآمد . پيش وى بازرفتم ، وسخن‌هاى سخت مرا گفت ، وگفت : چه حركت بود كه كردى ؟ مصلحت آن است كه به خدمت سيد ، عليه السلام ، روى ؛ چه كار وى از دو بيرون نيست : يا پيغمبر به حق است ودين وى بهتر باشد ، واگر به باطل است ، حاليا پادشاهى با قوّت است واز وى أيمن باشى ، وبه قاعده حاكم قوم خود شوى . پس به خدمت سيد ، عليه السلام ، رفتم ، در مسجد نشسته بود . * وسلام كردم . وسيد ، عليه السلام ، فرمود : تو كيستى ؟ گفتم : منم عدىّ بن حاتم الطّائى . سيد ، عليه السلام ، برخاست ودست من بگرفت وبه خانهء خود برد ، ومرا بر سر بالشئ أديم « 4 » نشاند ، وخود بر زمين نشست . گفتم : تواضع آن مرد دلالت بر پيغمبرى وى مىكند ، وطالب ملك ودنيا نيست . وسيد از من پرسيد كه دين ترسايى دارى ؟ گفتم : بلى . وگفت : چهار يكى از غنايم برمىگرفتى ؟ گفتم : بلى . گفت : در ملت شما حرام است كه چهار يكى از غنايم برگيرند ، تو چرا برمىگرفتى ؟ يقين شدم كه پيغمبر به حق است وبر احكام تورات وإنجيل واقف است . سيد ، عليه السلام ، گفت : يا عدىّ ، مگر از بهر آن مسلمان نمىشوى كه بيني كه أهل اسلام درويشند ! به خداى كه نزديك رسيد به آن زمان ، كه چندان مال وغنيمت مسلمانان را جمع شود كه تمنّاى درويش كنند كه چيزى به وى دهند ، وكس را نبينند ، يا از بهر اين رغبت اسلام نمىكنى كه مسلمانان اندك مىبينى ودشمنان ايشان بسيارند . به خداى كه وقت آن رسيد اسلام چنان قوّت گيرد ، وراه‌ها از قوّت « 5 » مسلمانان چنان [ أيمن ] شود ، كه از قادسيّه زنى تنها بر اشتر نشيند وبيايد ، وزيارة كعبه كند وبازگردد ، وأو را از هيچ كس انديشه نباشد . يا از بهر آن مسلمان نمىشوى كه تصوّر « 6 » مىكنى كه ملك وپادشاهى در ميان امّت من نخواهد بود ، وسلطنت از آن

--> ( 1 ) . اختيار برگزيده ( دهخدا ) ( 2 ) . محمل : كجاوه بر شتر بندند ( معين ) ( 3 ) . در أصل : وباقي معتمد ( 4 ) . أديم : چرم مهيا وساخته ، پوست خوشبوى كه از يمن خيزد ( معين ) ( 5 ) . در أصل : وراه‌ها از آن وقوت ( 6 ) . در أصل : تصعد