محمد بن عبد الله بن عمر
175
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
وَالَّذِينَ اتَّخَذُوا مَسْجِداً ضِراراً وَكُفْراً وَتَفْرِيقاً بَيْنَ الْمُؤْمِنِينَ - إلى آخر الآية « 1 » . حكايت سوم - كعب بن مالك ومرارة بن الرّبيع وهلال بن اميّه كه از غزو تبوك تخلّف نمودند وفرود آمدن توبهء ايشان اين سه كس از مسلمانان بودند كه قدرتى داشتند واز غزو تبوك تخلّف نمودند ، وباقي ضعفا بودند كه تخلّف كردند . وچون سيد ، عليه السلام ، مراجعت فرمود ، منافقان ، كه تخلّف كرده بودند . مىآمدند وسوگند به دروغ مىخوردند كه تخلف ما به سبب عذرى ومانعى بود . وسيد ، عليه السلام ، عذرهاى ايشان قبول مىفرمود . تا حق تعالى در حقّ آن منافقان اين آيت فرستاد ، قوله تعالى : سَيَحْلِفُونَ بِاللَّهِ لَكُمْ إِذَا انْقَلَبْتُمْ إِلَيْهِمْ لِتُعْرِضُوا عَنْهُمْ فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَمَأْواهُمْ جَهَنَّمُ جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ « 2 » . وچون اين آيت فرو آمد ، كعب بن مالك حكايت كرد كه تخلّف من از تبوك به سبب كسل « 3 » وگرماى گرم وراه دور بود . وچون سيد ، عليه السلام ، به مدينه آمد ، انديشه مىكردم كه دروغ گويم تا سيد ، عليه السلام ، قبول كند . واز خويشان ودوستان مشورت مىطلبيدم ومرا به حيلت ودروغ مىآموزانيدند . چون سيد ، عليه السلام ، به مدينه رسيد ، فكرهاى باطل از خاطر من زايل مىشد ، وگفتم : چنان كه بود با سيد ، عليه السلام ، بايد گفت . چه صدق باشد كه مرا نجات دهد . وعادت سيد ، عليه السلام ، آن بود كه چون از سفري برسيدى ، أول به مسجد درآمدى ونماز كردى ، وبعد از آن پشت * باز كردى « 4 » تا از پرسش مردم فارغ شدى ، وبعد از آن به خانه رفتى . پس چون سيد ، عليه السلام ، به مسجد رفت ، من نيز برفتم وسلام كردم وسيد تبسمي بكرد كه با خشم آميخته بود . وبرخاستم تا دور نشينم ، فرمود كه پيشتر نشين . چون پيشتر رفتم ، فرمود : يا كعب ، چرا تخلّف نمودى وتو را أسباب بود ؟ گفتم : يا رسول اللّه ، با خدمت تو دروغ نتوان گفت . حق تعالى مىداند كه سبب كاهلي طبع بود ، نه چيزى ديگر . سيد ، عليه السلام ، فرمود : راست گفتى . برخيز وبرو تا حق تعالى چه حكم فرمايد . از مسجد بيرون آمدم وخويشان با من به جنگ درآمدند ، كه چرا دروغ نگفتى وعذرى نياوردى ، تا جرم بر طرف تو افتاد . وعظيم دلتنگ شدم وپرسيدم كه اين حالت بر ديگرى از مسلمانان افتاده است ؟ گفتند : بلى . همين واقعه بر مرارة بن الرّبيع وهلال بن اميّه افتاده است . آنگاه گفتم : ايشان
--> ( 1 ) . توبه 9 : 107 و 108 . حكايت مسجد ضرار در سيره ، ص 979 - 981 ، آمده است . ( 2 ) . توبه 9 : 95 . ( 3 ) . كسل ( به فتح أول ودوم ) - كسالت ( 4 ) . پشت باز كردى ، كذا . در سيره ، ص 985 : پشت بازدادى . پشت بازدادن : تكيه كردن ( دهخدا )