محمد بن عبد الله بن عمر

168

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

تا سيد ، عليه السلام ، شبى به خواب ديد كه قدحى پر از مسكه « 1 » پيش آوردند ، وخروسى درآمد ومنقار در آن قدح زد ومسكه‌ها به زمين فرو ريخت . وبا أبو بكر ، رضى اللّه عنه ، بگفت . أبو بكر گفت : تو را دستوري نداده‌اند كه طائف را بگشايى . سيد ، عليه السلام ، تصديق كرد وباز مكة آمد . ودر جعرانه « 2 » توقف فرمود تا غنايم كه از غزو حنين حاصل شده بود قسمت كند . وقوم هوازن ، كه به هزيمت رفته بودند ، بيامدند ومسلمان شدند وطلب زن وفرزند وأهل وعيال كردند . سيد ، عليه السلام ، فرمود : شما را از مال وفرزندان يكى را باشد ، هر يكى كه اختيار كنيد باز شما دهند . پس زن وفرزندان اختيار كردند . وسيد ، عليه السلام ، فرمود : آنچه تعلّق به من وفرزندان من دارد ، بگويم تا باز شما دهند . وآنچه تعلّق به صحابه دارد ، از ايشان در خواهم وشفاعت كنم . ولكن چون من از نماز پيشين فارغ شوم ، شما « 3 » برخيزيد وسخن از آن بگوييد ، تا شفاعت كنم . چون سيد ، عليه السلام ، از نماز فارغ شد ، ايشان برخاستند وطلب زن وفرزند وعيال كردند . سيد ، عليه السلام ، فرمود : من از آن خود وأهل بيت خود بازمىدهم . وجمعى مسلمانان از قوم بنى سليم وغطفان گفتند : ما حصّهء خود بازنمىدهيم . وسيد ، عليه السلام ، فرمود : هر كس از اين برده كه نصيب وى است برنتواند خاست ، به شش اشتر به من فروشد . ايشان نيز راضى شدند . وجمله برده‌ها كه بود ، با أهل هوازن دادند ، واشتر به عوض بستدند ، وبا موضع خود رفتند . وسيد ، عليه السلام ، * فرمود : اگر مالك بن عوف مسلمان شود ، أهل وى با وى رسانم وصد اشتر ديگر بدهم . چون اين خبر به وى رسيد ، رغبت اسلام كرد واز ميان قوم ثقيف بگريخت ، ودر جعرانه به خدمت سيد ، عليه السلام ، رسيد ومسلمان شد . وسيد ، عليه السلام ، بفرمود : تا أهل وعيال وى بازدادند وصد اشتر از خاصّهء خود نيز بداد . ورياست قوم هوازن به قاعده بر وى مقرّر داشت . [ وجماعتى از مسلمانان كه به نو در اسلام آمده بودند ] « 4 » ، وجمعى از عرب كه به اسلام در نيامده بودند ، وبا مسلمانان به غزو حنين بودند ، گفتند : يا رسول اللّه ، سبايا وغنايم حنين بازپس دادى . اكنون نصيبهء ما بده . ومزاحمت مىنمودند وبىادبى مىكردند . تا سيد ، عليه السلام ، به صحابه گفت : مرا خمسي هست ، واگر خود همه موى پاره‌اى « 5 » باشد ، اكنون من از سر خمس خود گذشتم وبه شما دادم . پس بايد كه هر چه شما از غنيمت پنهان كرده‌ايد

--> ( 1 ) . مسكه ( در گويش خراساني به كسر أول ) ، چربىاى كه از شير يا دوغ گيرند ( معين ) . ( 2 ) . - حاشية 2 ، ص 84 همين خلاصه . ( 3 ) . در أصل : وشما برخيزيد ( 4 ) . از سيره ، ص 935 ، نقل شد . ( 5 ) . در أصل : موم پاره‌اى