محمد بن عبد الله بن عمر
154
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
وگفت : بگوى تا بقيّت اين گنجها كجايگه پنهان كردهاى ؟ كنانه ابا كرد . به زبير بن العوّام فرمود تا أو را عقوبت كند . عقوبت وى مىكرد واقرار نمىآورد . پس سيد ، عليه السلام ، أو را به محمد بن مسلمه داد [ تا وى را ] « 1 » ، به عوض برادر خود محمود ، باز كشد . ودر حال أو را به قتل آورد « 2 » . حكايت سوم - فدك أهل فدك ، چون بشنيدند كه سيد ، عليه السلام ، خيبر بگشود وهر كه به زنهار درآمد نجات يافت ، كس به خدمت سيد ، عليه السلام ، فرستادند ، كه ما را به جان خلاص ده ، ومال واملاك به سيد ، عليه السلام ، بازگذاريم . سيد ، عليه السلام ، بدين موجب زنهار داد . چون بشنيدند كه أهل خيبر به زراعت وعمارت خيبر مصالحت نمودند ، ودر خيبرند ايشان نيز به خدمت سيد ، عليه السلام ، آمدند وقرار دادند كه مزارعت فدك مىكنند ، وسهمى برمىگيرند ، وباقي تسليم مىكنند . سيد ، عليه السلام ، تقرير فرمود . وفدك خاصّ سيد ، عليه السلام ، بود ، از بهر آن كه بىجنگى بداده بودند « 3 » . حكايت چهارم - آن زن كه بزغالهء زهرآلود به خدمت سيد ، عليه السلام ، آورد بعد از آن كه سيد ، عليه السلام ، از خيبر فارغ شد . دختر حارث زن سلّام بن مشكم ، بزغالهاى زهرآلود كرد وبه خدمت سيد ، عليه السلام ، آورد . وپارهاى باز دهن نهاد وبخاييد وبيرون آورد وبينداخت وگفت : اين استخوان مرا خبر مىدهد كه اين بزغاله زهرآلود است . وبفرمود تا آن زن حاضر كردند وگفت : چرا چنين كردى ؟ زن گفت : تو را معلوم است ، كه صحابهء تو پدر وشوهر من به قتل آوردند ، وزحمتها به قوم ما رسانيدند . انديشه كردم كه * بزغالهاى زهرآلود كنم وبه محمد فرستم . اگر به حق است ، حق تعالى أو را نگاه دارد . واگر به باطل است ، بخورد وهلاك شود ، ومردم خلاص يابند . پس سيد ، عليه السلام ، أو را معاف كرد . وبشر بن البراء بن معرور ، كه از كبار صحابه بود ، لقمهاى خورده بود ودر حال بمرد . وسيد ، عليه السلام ، [ را ] رنجى نرسيد ؛ الّا هر سال ، چون بدان وقت رسيدى ، تغيّرى در مزاج مباركش ظاهر گشتى وبه همان سبب از دنيا مفارقت كرد ، عليه السلام « 4 » . حكايت پنجم - عرس « 5 » صفيّه سيد ، عليه السلام ، چون از خيبر بازگرديد ، در راه صفيّه را به خانه برد وبفرمود : تا قبّهاى از
--> ( 1 ) . از سيره ، ص 831 ، نقل شد . ( 2 ) . اين حكايت در سيره ، ص 829 - 831 ، آمده است . ( 3 ) . اين حكايت در سيره ، ص 831 و 832 ، آمده است . ( 4 ) . اين حكايت در سيره ، ص 832 - 834 ، آمده است . ( 5 ) . عرس : عروس ، نكاح