محمد بن عبد الله بن عمر
155
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
أديم « 1 » بزدند وآنجايگه زفاف « 2 » ساخت . وأبو ايّوب انصارى همه شب گرد آن پاس « 3 » مىداد . روز ديگر سيد ، عليه السلام ، فرمود : چرا خواب نكردى وهمه شب مىگرديدى ؟ [ گفت ] : روز ، پدر [ و ] شوهر أو را بكشتهاند ، ترسيدم كه مبادا غدر كند . سيد ، عليه السلام ، أو را دعاى خير گفت . وشب ديگر سيد ، عليه السلام ، فرمود كي باشد كه امشب [ پاس ] ما بدارد ؟ بلال گفت : من بيستم . پس لشكر به خواب رفتند وبلال نمازى چند بكرد وبه خواب رفت . وتا آفتاب برآمد ، كس را خبر نبود . پيشين ، سيد ، عليه السلام ، بيدار شد ومردم را خبر كرد ومردم را فرمود تا پارهاى پيش رفتند . وفرو آمد ووضو بساخت ونماز به جماعت قضا كردند وفرمود : إذا نسيتم الصّلاة فصلّوها إذا ذكرتموها ، فإنّ اللّه يقول « 4 » : أقم الصّلاة لذكرى « 5 » . حكايت ششم - اسود الرّاعى اسود شبانى جهودان مىكرد . به خدمت سيد ، عليه السلام ، آمد ومسلمان شد وگفت : يا رسول اللّه ، گوسفند جهودان به امانت دارم ، با آن چه كنم ؟ فرمود : مشتى ريگ برگير وبر روى گوسفندان زن ، كه ايشان خود باز خانهء مالكان * روند . پس اسود مشتى ريگ برگرفت وبر روى گوسفندان ريخت . وگوسفندان سر در حصار خيبر نهادند ومىرفتند تا در خانهء مالكان . واسود بيامد وبا كافران خيبر جنگ مىكرد تا شهيد شد وجنازهء وى برداشتند وبه خدمت سيد ، عليه السلام ، آوردند تا بر آن نماز كند . سيد ، عليه السلام ، به جنازهء وى التفات كرد وديگر روى بگردانيد وفرمود : چون بنگرستم ، دو حور ديدم كه نقاب بسته درآمدند ، وچون پيش جنازهء وى بنشستند ، نقاب برافگندندى وروى بگردانيدم ؛ از بهر آن كه حوران جفت وى بودند « 6 » . حكايت هفتم - حجّاج بن علاط السّلمى حجّاج از معاريف مكة بود ، وأهل مكة از اسلام وى خبر نداشتند ، ودر غزو خيبر حاضر بود . وچون سيد ، عليه السلام ، از غزو فارغ شد ، أجازت خواست تا به مكة رود ومالي كه دارد
--> ( 1 ) . أديم : چرم مهيا وساخته ، پوست خوشبوى كه از يمن خيزد يعنى بلغار ( معين ) ( 2 ) . زفاف : عروس را به خانهء شوهر فرستادن ( 3 ) . در أصل : پارس ( 4 ) . گفت : هر كي نماز فراموش كند ودر وقت خود نگزارد ، چون باز يادش آيد بگزارد . سيد ، عليه السلام ، چنين گفت : چون شما را باز ياد آيد ، هر وقت كه باشد بگزاريد ، كه حق تعالى چنين مىفرمايد : أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي . ومرا فرمود كه نماز بر پاى دارم هرگاه كه ياد آورم . ( سيره ، ص 836 و 837 ) . ( 5 ) . طه 20 : 14 . اين حكايت در سيره ، ص 835 - 837 ، آمده است . ( 6 ) . اين حكايت در سيره ، ص 837 و 838 ، آمده است .