محمد بن عبد الله بن عمر

144

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

چون سخن مردم بسيار شد ، سيد ، عليه السلام ، بر منبر رفت وحمد وثناى خداى تعالى گفت وموعظه آغاز كرد وگفت : أيّها الناس ، ما بال رجال يؤذوننى في أهلي ، ويقولون عليهم غير الحقّ ، واللّه ما علمت منهم إلّا خيرا ، ويقولون ذلك لرجل واللّه ما علمت منه إلّا خيرا ، وما يدخل بيتا من بيوتي إلّا وهو معي . گفت : اين جمعى منافقان را چه افتاده است كه مرا مىرنجانند ، وبر أهل من دروغ مىبندند ؟ ومن از أهل خود وصفوان جز نيكويى وعفت چيزى ديگر نديدم . پس أسيد بن حضير ، از رؤساى أنصار ، برخاست وگفت : يا رسول اللّه ، اگر اين جماعت كه اين افترا كردند از قوم خزرجند ، بفرماى تا من ايشان را بكشم . سعد بن عباده ، رئيس قوم خزرج ، از سخن أسيد خشم گرفت وبرخاست وگفت : تو گردن قوم خزرج نتوانى زد . وبه سخن درآمدند . وچون سيد ، عليه السلام ، ديد كه به جنگ وفتنه در خواهند آمد ، از منبر فرو آمد وايشان را تسكين كرد ، وبه خانه رفت . وعلى وأسامة بن زيد ، رضى اللّه عنهما ، بخواند ودر * كار من مشورت كرد . اسامة مرا ثناها گفت ؛ اما على ، رضى اللّه عنه ، گفت : يا رسول اللّه ، زنان بسيارند وتو مىتوانى كه ديگرى را بخواهى . واز بريره ، كنيزك عايشه ، حال بازدان . پس سيد ، عليه السلام ، بريره را بخواند واز أو تفحص كرد . على ، رضى اللّه عنه ، برخاست وأو را بزد وگفت : راست بگوى . بريره گفت : يا رسول اللّه ، به خداى كه من هيچ بد از عايشه نديدم ، وهيچ عيب أو را ندانستم ، الّا آن كه چون من خمير كردمى ، أو را گفتمى : بنشين ونگاه مىدار وبه شغلى ديگر رفتمى ؛ چون بازآمدمى ، غافل شده بودى ، وگوسفند خمير خورده بودى . پس سيد ، عليه السلام ، برخاست ، وبه خانهء پدرم آمد ، وبعد از حمد وثناى خداى گفت : اى عايشه ، اين سخن‌ها كه گفتند ، شنيدى ؟ اكنون از خداى بترس ، واگر كارى بد كرده‌اى توبه كن ، كه حق تعالى توبه قبول مىكند . من ساعتي هيچ نگفتم ، به انتظار آن كه پدر ومادرم جواب « 1 » گويند . چون هيچ جواب « 1 » نگفتند ، گريه بر من غالب شد وگفتم : به خداى ، كه من هرگز از آنچه تو مىگويى ، توبه نبايد كرد « 2 » . اگر گويم « 3 » آنچه در حقّ من گفته‌اند راست است ، خداى مىداند كه نكرده‌ام . واگر گويم دروغ گفته‌اند ، باور نكنند . صبر مىكنم تا حق تعالى فرج فرستد .

--> ( 1 ) . جواب به ضم أول در اينجا ودر بسيارى جاهاى ديگر . ( 2 ) . مقصود اين است كه به خداى ، نبايد من از آنچه تو مىگويى توبه كنم زيرا اگر ، گفتهء مردم را در حق خود قبول كنم ، كارى را كه نكرده‌ام به خود بسته باشم ، واگر گفتهء مردم را تكذيب كنم از من باور ندارند . ( 3 ) . در أصل : واگر گويم