محمد بن عبد الله بن عمر
139
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
پس پنج تن از قوم خزرج به خيبر رفتند وپنهان شدند . و [ چون ] « 1 » شب درآمد ، به خانهء سلام بن أبي الحقيق رفتند ؛ ودر ببستند وبه بالابر شدند وأو را بكشتند ؛ وجايى پنهان شدند . وروز ديگر به مدينه رفتند . وسيد ، عليه السلام ، ايشان را ثنا گفت « 2 » . حكايت سوم - اسلام ، عمرو بن العاص عمرو از اسلام خود حكايت كرد وگفت : چون با لشكر قريش وغطفان بازگشتم ، وبا آن همه لشكر ما را فتحى نبود ، دانستم كه كار سيد ، عليه السلام ، قوّت * خواهد گرفت . با جمعى انديشه كرديم كه به حبشه رويم نزد نجاشي ، تا اگر محمد بر قريش غلبه كند ، أيمن باشيم ، ودر حكم وى بودن اولاتر . واگر قريش غالب شوند ، باز مكة آييم . پس به نزد نجاشي رفتيم . وعمرو بن اميّه الضّمرى ديدم كه از خدمت سيد ، عليه السلام ، آمده بود به رسالت ، تا نجاشي جعفر بن أبو طالب وباقي صحابه ، كه در حبش بودند ، باز خدمت سيد ، عليه السلام ، فرستد . ومن عمرو بن اميّه را از نجاشي بخواستم ، تا به عوض مهتران قريش باز كشم . نجاشي برنجيد وگفت : چگونه رسول كسى به تو دهم كه ناموس أكبر ، يعنى جبرئيل ، بر وى مىآيد ؟ پس عذر خواستم ونجاشي را ساكن گردانيدم وگفتم : محمد بر حق است ؟ [ نجاشي گفت : نصيحت من قبول كن وبرو ومتابعت وى كن كه وى پيغمبر حق است ] وبر دشمنان ظفر يابد ، چنان كه موسى بر فرعون ظفر يافت ، وبرو وبر وى ايمان آور . پس گفتم : اگر محمد بر حق است ، دست بياور وپيشتر با من بيعت كن در اسلام ، تا من بروم ومسلمان شوم . دست بياورد وبيعت كرد . در حال ، قصد خدمت سيد ، عليه السلام ، كردم . وچون به ناحيهء مكة رسيدم ، روى در مدينه نهادم . خالد بن الوليد را ديدم كه عزم مدينه داشت . گفتم : اى خالد ، كجا مىروى ؟ گفت : مرا در پيغمبرى محمد شكى نمانده ، ومىروم تا مسلمان شوم . گفتم : من نيز همين قصد دارم . پس با هم برفتيم ، وخالد أول ايمان آورد . وبعد از آن برفتم وگفتم : يا رسول الله ، مسلمان مىشوم به شرط آن كه حق تعالى گناهان پيشينه عفو كند . فرمود : بايع فإنّ الإسلام يجبّ ما كان قبله « 3 » . غزو هجدهم - غزاى بنى لحيان سيد ، عليه السلام ، چون فتح بنى قريظة كرد ، ذيحجه ومحرّم وصفر وربيع الأول وربيع الآخر در
--> ( 1 ) . از سيره ، ص 768 ، نقل شد . ( 2 ) . اين حكايت در سيره ، ص 766 - 769 آمده است . ( 3 ) . گفت : درآى ، يا عمرو ، ومسلمان شو كه اسلام هر گناهى كه پيش از اين بود محو كند ( سيره ، ص 772 ) . اين حكايت در سيره ، ص 769 - 772 ، آمده است .