محمد بن عبد الله بن عمر

68

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

گشاده ، از سينه تا ناف موى باريك رسته ، انگشتان بزرگ ودرشت ، همچون مرغ رفتى ، چون بازنگرستى به يك بار نگرستى ، نه همچون رعنايان ، مهر نبوّت ميان هر دو شانه ، خاتم پيغمبران وبهتر عالميان بود ، عليه السلام . در سخاوت از همه خلق بهتر ، ودر شجاعت از همه بيشتر « 1 » ، ودر فصاحت از همه تمام‌تر ، ودر عهد از همه درست‌تر ، ودر خلق از همه نيكوتر ، ودر زندگانى با مردم از همه زيرك‌تر . در ابتدأ كه وى ديدندى ، هيبتي به دل رسيدى ، وچون با أو صحبت كردندى ، محبوب شدى . پيش از أو مثل أو نبود ، وبعد از أو * مثل أو نخواهد بود ، صلّى اللّه عليه وسلّم . روايت چهارم - أم هانى دختر أبو طالب روايت چهارم گفت كه شب معراج ، سيد ، عليه السلام ، در خانهء من بود . چون نماز صبح كردم فرمود : من دوش نماز خفتن با شما كردم وبه مسجد الأقصى رفتم ونماز كردم وباز نماز صبح با شما كردم . گفتم : يا رسول اللّه ، با كس اين سخن مگوى ، كه تو را به دروغ بازدهند . فرمود : من بازگويم . بازگفت . گفتند : يا محمد ، نشانى بگوى . گفت : در راه بيت المقدس در فلان موضع ، كاروان فلان قوم ديدم كه به خواب بودند . چهارپايان ايشان از آواز پاى براق برميدند واشترى گم شد . من از بالاى سر ايشان گفتم : اشتر فلان جاى است . برفتند وبياوردند . وچون بازمىگشتم ، كاروان ديدم خفته بودند وكوزهء آب ديدم سرپوشيده . از آن كوزه آب خوردم . واين كاروان به نزديك تنعيم « 2 » رسيدند . واز پيش همهء كاروان ، اشترى مىآيد ؛ خاكسترگون ودو جوال بر آن نهاده‌اند ، يكى اسفيد ويكى سياه ، قريش به تنعيم رفتند وأحوال مطابق يافتند ، واز حال كاروان ديگر تفحص كردند وآن نيز موافق قول سيد ، عليه السلام ، آمد . پس گفتند : محمد راست گفت . روايت پنجم - أبو سعيد خدري گفت : سيد ، عليه السلام ، حكايت كرد كه چون در بيت المقدس از نماز فارغ شدم ، معراجى « 3 » نكو از آسمان فرو آوردند ومرا در آن نشاندند . وجبرئيل نيز بنشست ودر هوا برفت ، تا به در آسمان دنيا رسيديم ، كه باب الحفظة خوانند . وفريشته‌اى ، نام وى إسماعيل ، بر آن گماشته‌اند . ودوازده هزار فريشته تابع فرمان وىاند وهر يكى از ايشان ، بر دوازده هزار فريشتهء ديگر ، حكم مىكند . إسماعيل از جبرئيل * پرسيد ، اين كس كيست ؟ گفت : محمد است . گفت : رسول است ؟ گفت : بلى . پس ايشان بر من سلام كردند و [ از ] « 4 » ديدن من استبشار نمودند ؛ الّا يكى از ايشان ، أو را منقبض يافتم . پرسيد كه اين كيست ؟ گفت : محمد

--> ( 1 ) . در أصل : تمام‌تر واز سيره ، نقل شد . ( 2 ) . تنعيم : موضعي كوهستانى در دو فرسنگى مكة ( 3 ) . معراج : آنچه به وسيلهء آن بتوان بالا رفت ، نردبان ( معين ) . ( 4 ) . برو سلام كردند ، قياسا الحاق شد .