محمد بن عبد الله بن عمر

64

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

حكايت بيست ودوم - مرد اراشى مردى ، از قبيلهء أراش ، اشترى چند به مكة آورد . وأبو جهل بخريد ودر بها تقصير مىكرد . آن مرد شكايت به قريش كرد ، به افسوس جواب دادند : نزد آن مرد رو كه در گوشهء مسجد نشسته ، يعنى محمد ، عليه السلام ، كه أو حقّ تو تواند ستد . آن مرد به حضرت رسول ، عليه السلام ، رفت وحال بگفت . سيد با آن مرد « 1 » به در خانهء أبو جهل رفت وأو را بخواند . پس أبو جهل بيرون آمد ومتغيّر بود . وسيد ، عليه السلام ، فرمود : حقّ اين مرد بده . وگفت : خدمت كنم ، وبه تمام بداد . وقريش آن مرد را * بديدند ، گفتند : چه كردى ؟ گفت : جزاه اللّه خيرا . كريم‌تر از محمد نديدم ، كه بيامد وحقّ من به تمام بستد وبداد . عجب داشتند . أبو جهل برسيد ، قريش از وى حال پرسيدند ، گفت : مرا معذور داريد ، كه چون محمد در كوفت ، بترسيدم ، وچون بيرون آمدم ، بالاى سر وى اژدهايى ديدم ، بر شكل اشترى مست ودهان گشاده ، اگر مىگفتم نمىدهم ، اژدها مرا هلاك مىكرد . از اين سبب حقّ آن مرد بدادم « 2 » . حكايت بيست وسوم - كشتى گرفتن سيد ، عليه السلام ، با ركانه ركانه پسر عبد يزيد بن هاشم « 3 » بود ودر قريش هيچ كس به قوّت وى نبود . روزى ، سيد ، عليه السلام ، أو را بديد ، در وادى مكة تنها . گفت : مسلمان شو . جواب داد : اگر دانستمى كه آنچه تو مىگويى حق است ، مسلمان شدمى . سيد ، عليه السلام ، گفت : اگر تو را بكشتى بيفگنم ، ايمان آورى ؟ گفت : بلى . سيد ، عليه السلام ، أو را بگرفت وبر زمين زد . . برخاست وگفت : يك بار ديگر . پس سيد ، عليه السلام ، نوبتي ديگر أو را بينداخت . خجل شد وعجب داشت . سيد ، عليه السلام ، فرمود : عجب‌تر آن است كه آن درخت كه برابر تو است ، أشارت كنم تا پيش من آيد وبازگردد ، به شرط آن كه مسلمان شوى . گفت : بلى . سيد ، عليه السلام ، أشارت كرد ، درخت بيامد وبازگشت وايمان نياورد وگفت : ساحران با محمد برنيايند « 4 » ! حكايت بيست وچهارم - جماعتى ترسايان كه به قصد سيد ، عليه السلام ، از حبشه به مكة آمدند بيست مرد از ترسايان حبشه به مكة آمدند ، تا سيد ، عليه السلام ، بينند وحقيقت أحوال بدانند . سيد ، را در مسجد بديدند ومسئله‌اى چند پرسيدند وجواب شنفتند « 5 » وايشان را

--> ( 1 ) . در أصل : سيد آواز زد به آن مرد وقياسا اصلاح شد . در سيره ، ص 380 : أبو جهل از اندرون خانه آواز داد كه كيست . . . ( 2 ) . اين حكايت در سيره ، ص 379 - 382 ، آمده است . ( 3 ) . عبد يزيد بن هاشم بن عبد المطلب ( 4 ) . اين حكايت در سيره ، ص 382 و 383 ، آمده است . ( 5 ) . در أصل : شنفتن