محمد بن عبد الله بن عمر

52

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

وزنيره ، بعد از آن كه مسلمان شد ، كور شد . كافران سرزنش كردند وگفتند : لات وعزّى چشم‌ها از تو بازشد ، چون تو از دين ايشان برگشتى . گفت : لات وعزّى سود وزيان نتواند كرد ، حق تعالى چنين تقدير كرده بود . زنيره دل تنگ خفت . روز ديگر ، چون بازنشست ، حق تعالى چشم‌هاى أو بازداده بود . كافران شرمسار گشتند « 1 » . عبد اللّه بن عباس گفت : اذيت كفّار در حقّ صحابه به حدّى رسيد كه ايشان را از روى * شرع روا بود كه بظاهر كلمهء كفر گفتندى وخود را از عذاب ايشان خلاص دادندى « 2 » . حكايت چهاردهم - در هجرت صحابهء پيغمبر ، عليه السلام ، به جانب حبش چون سيد ، عليه السلام ، صحابه را در عذاب كافران مىديد وآيت قتال نيامده بود ، أجازت داد به ولايت حبش روند ، پيش ملك نجاشي . واين هجرت أول بود در اسلام وسيد ، عليه السلام ، گفت : لو خرجتم إلى أرض الحبشة ، فإنّ بهما ملكا لا يظلم عنده أحد ، وهي أرض صدق ، حتّى يجعل اللّه لكم فرجا ممّا أنتم فيه . هشتاد وسه مرد از صحابه برفتند ، وبعضي با زن وفرزند بودند . وأول عثمان [ بن ] عفّان را با رقيه ، رضى اللّه عنهما ، كه دختر سيد ، عليه السلام ، بود ، برفتند وملك نجاشي ايشان را مراعاة كرد « 3 » . حكايت پانزدهم - رسولان قريش كه پيش نجاشي رفتند چون خبر به كافران قريش رسيد ، كه صحابه در حبش روزگار به راحت مىگذرانند ، تحفه‌اى چند [ ترتيب كردند ] از بهر نجاشي ونزديكان أو [ واز معروفان قريش ] عبد اللّه بن أبي ربيعه وعمرو بن العاص [ به رسولي به حبش فرستادند پيش ملك نجاشي ، ] والتماس [ ايشان آن بود كه ] « 4 » صحابه باز مكة فرستد . أبو طالب از آن آگاه شد وچند بيت بگفت ، ملك نجاشي را خبر داد تا قول رسولان نشنود وبه پنهان بفرستاد . أوله بيت : ألا ليت شعري كيف في النّأى جعفر * وعمرو وأعداء العدوّ الأقارب وآخره شعر :

--> ( 1 ) . در سيره ، ص 308 - 310 ، حكايت نهديه وعمار بن ياسر آمده است كه در اين خلاصه نيامده است . ( 2 ) . اين حكايت در سيره ، ص 306 - 311 ، آمده است . ( 3 ) . اين حكايت در سيره ، ص 312 - 314 ، آمده است . ( 4 ) . عبارت داخل [ ] با تلفيق حاشية 3 ، ص 315 از سيره ، نقل شد .