محمد بن عبد الله بن عمر
43
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
أبو جهل بدو برگذشت ، وسيد ، عليه السلام ، را برنجانيد . وسيد ، عليه السلام ، تحمل كرد ؛ وزنى ايستاده بود ، از دور أحوال مىديد . وحمزه عمّ سيد ، عليه السلام ، از شكار مىآمد ، چه پيوسته شكارى كردى . وچون بازآمدى ، أول طواف كعبه كردى ؛ آن زن حال با حمزه بگفت ، حمزه خشم گرفت واز پى أبو جهل به مسجد رفت ، ودر ميان قريش نشسته بود ، كمان بر سر أبو جهل زد وسرش شكسته شد . وقوم كه حاضر بودند ، عزم جنگ حمزه كردند . أبو جهل رها نكرد وعذر حمزه خواست وگفت : جرم من بود . حمزه ، رضى اللّه عنه ، هم از آنجايگه به حضرت سيد ، عليه السلام ، رفت ومسلمان شد واسلام را قوّتى ظاهر شد . وقريش را ضعفي بود ، چه در قريش مردانهتر از وى نبود . قريش انديشه كردند وعتبه ، كه در آن وقت مهتر مكة بود ، به حضرت رسول ، عليه السلام ، فرستادند . وسيد ، عليه السلام ، در گوشهء مسجد نشسته بود وگفت : اى محمد ، ديني تو نهادهاى وتفرقه ميان قريش افكندهاى وخصم تو شدهاند . اگر مقصود مال است يا جاه ومملكت ، تا تو را دهيم ، وترك اين كار كن وتعرض دين ما مرسان ؛ واگر ديو تو را وسوسه مىكند ، تا با اطبّا رويم ومداوات كنيم . سيد ، عليه السلام ، جواب داد وگفت بشنو : بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . حم . تَنْزِيلٌ مِنَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ . كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ « 1 » . عتبه عجب داشت وبنشست ومىشنفت تا به سجده رسد . سيد ، عليه السلام ، سجده كرد وگفت : شنيدى ؟ گفت : بلى . فرمود كه كار من قرائت قرآن است ودعوت شما به ايمان ، اگر قبول كنيد ، متعرض نفس ومال شما نشوم والّا از اين كار نگردم وهر روز * زيادت كوشم . عتبه زيرك بود ، دانست كه سخن وى حق است ومقصود دنياوى ندارد . پيش قوم رفت وگفت : سخن كه من از محمد شنيدم ، هرگز مثل آن نشنيدم . وشعر « 2 » وسخن أو دروغ نيست . نصيحت شما « 3 » آن است كه متعرض وى نشويد ، چه مقصود محمد دنياوى نيست ، وبا ديگر قبيلههاى عرب دعوت مىكند ، اگر أو را هلاك كنند ، به سعى ديگران مراد شما حاصل شود وخون در قبيله نيفتد ، واگر غلبه كند ، بزرگى وى بزرگى شما باشد واز شما نزديكتر [ به وى ] « 4 » كسى نباشد . گفتند : اى عتبه ، سحر محمد در تو كار كرده است . گفت : صواب « 5 » من آن است كه گفتم « 6 » . حكايت نهم - در حكايتى چند ماجرا كه ميان پيغمبر ، عليه السلام ، وقريش رفت بعد از اسلام حمزه ، هر روز مسلمانان زيادت مىشدند . قريش ، چون چنان ديدند ، هر كس كه
--> ( 1 ) . فصلت 41 : 1 تا 3 . ( 2 ) . كذا ( 3 ) . كذا ، نصيحت به جاى مصلحت ( 4 ) . با توجه به سيره ، ص 267 ، الحاق شد . ( 5 ) . كذا ، صواب من به جاى صوابديد من ( 6 ) . اين حكايت در سيره ، ص 262 - 267 ، آمده است .