محمد بن عبد الله بن عمر

20

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

عبد المطلب رسانيد . جواب داد : خانهء كعبه را إبراهيم كرده است واز آن خداى است ، اگر خواهد نگاه دارد ، ما جنگ نمىكنيم . عبد المطلب با رسول عزم ديدن أبرهة كردند وأول پيش دو نفر رفت [ وگفت : اى دو نفر ، چون مىبينى اين كار ؟ گفت : چه گويد كسى كه محبوس باشد ولكن ] « 1 » مرا دوستى هست فيلبان ملك ، أنيس نام ، ومقرب باشد ، با وى حكايت كرد . وأنيس را بخواند وتعريف وسفارش عبد المطلب كرد . پس أنيس برفت واز أبرهة أجازت خواست ، وعبد المطلب را پيش وى برد وترتيب كرد وشرح بزرگى كرم وى داد . أبرهة ، چون عبد المطلب را ديد با شكوه وصورت خوب ، وقارى عظيم از آن وى در دل أبرهة آمد ، چنان كه « 2 » از تخت فرو آمد واكرام عبد المطلب كرد ، تا عبد المطلب زبر تخت نشنيد . وترجمان را گفت : از وى بپرس كه چه حاجت دارد ؟ گفت : اشتران من بازدهيد . أبرهة را ناخوش آمد ، كه سخن * از اشتر گفت وشفاعت از بهر خانهء كعبه نكرد وگفت : تعظيم تو در دل من چنان بود كه اگر مملكت خواهى منع نكنم ، واشتر طلب كردى وخانهء كعبه فروگذاشتى ! وقع تو نزد من كم شد . عبد المطلب جواب داد : من خداوند اين دويست اشترام وكعبه را خداوندى هست ، اگر خواهد كه آن را نگاه دارد ، تواند . بفرمود واشتر بازدادند . عبد المطلب باز مكة آمد وبفرمود تا قريش از مكة بيرون روند وچيزى كه دارند به كوه برند . چون برفتند ، عبد المطلب حلقهء خانهء كعبه گرفت ودعا كرد ودست از حلقه بازداشت [ و ] به كوه رفت . پس أبرهة با لشكر وپيل آراسته ، روى در مكة نهاد . ونفيل بن حبيب كه محبوس بود ، برفت ودر گوش پيلى كه سر همهء پيلان بود بگفت : اى پيل ، تو را محمود مىخوانند ، اگر محمودى ، زانو فرو زن ، قدم پيشتر منه ، كه در حرم وشهر خداى مىروى ؛ واگر به باطل روى ، هلاك شوى . وچون بگفت ، بگريخت از لشكر حبش « 3 » وبه كوه شد . در حال پيل زانو فرو زد وهر چند سعى مىكردند برنمىخاست . واز هر جانب كه روى وى مىگردانيدند ، برخاست ومىدويد ، وچون روى باز مكة مىكردند ، نمىرفت . در اين حال ، حق تعالى بلا بر ايشان فرستاد ومرغان چند از دريا برانگيخت ، بر مثل پرستو ، وسنگ‌ها در منقار داشتند ، هر سنگى به قدر نخودى وبر مثال آتش ، وبر سر لشكر حبش فرو مىريختند ، به هر موضعي كه مىآمد ، از آن جانب ديگر گذر مىكرد وآن عضو آبله كردى واز زخم ريزه ريزه شدى . لشكر بيش طاقت نداشتند وقصد عزيمت كردند . واز هر جانب كه مىدويدند ، سنگ فرو مىآمد . ونفيل را

--> ( 1 ) . در أصل : دو نفر رفت تا جايى معلوم كند . دو نفر گفت محبوس دارم حال معلوم باشد مرا دوستى . وعبارات داخل [ ] از سيره ، ص 75 ، نقل شد . ( 2 ) . در أصل در اينجا ودر موارد ديگر : جنالج ( 3 ) . در أصل : لشكر وحبش .