محمد بن عبد الله بن عمر

21

خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )

مىخواندند « 1 » تا ايشان را راه نمايد . نفيل جواب نمىداد ومىگفت : شعر * أين المفرّ والإله الطّالب * والأشرم المغلوب ليس الغالب پس بيشتر لشكر هلاك شدند وباقي روى باز صنعاى يمن نهادند ، وسنگى بر سر أبرهة آمده بود وچون به صنعا رسيد وفات يافت . اللّهمّ لا تقتلنا بغضبك ولا تهلكنا بعذابك وعافنا قبل ذلك ونجّنا من النّار بحقّ محمّد عليه السّلام . ودر آن سال ، در زمين عرب جدرىّ « 2 » وحصبه ودرخت گز وأراك « 3 » وحنظل « 4 » وحرمل « 5 » بازديد آمد كه هرگز نيافته بودند . پس حق تعالى در سورت أَ لَمْ تَرَ وسورت لِإِيلافِ قُرَيْشٍ از قصهء أصحاب الفيل ولشكر حبش خبر داد . عايشه ، رضى اللّه عنها ، حكايت كرد : آن كس كه قائد پيل ولشكر حبش بود در مكة ديدم پير وكور شده وگدايى مىكرد . وبعد از آن رونق حرم وقريش بازديد آمد . وسيد ، عليه السلام ، در آن سال به وجود آمد وهلاك شدن [ ايشان ] از معجزات وى بود « 6 » . حكايت پنجم - سيف ذي يزن چون أبرهة وفات يافت ، پسر وى ، يكسوم ، ملك يمن بگرفت وبعد از وى باز برادر وى ، مسروق ، افتاد . وبعد از آن ، سيف ذي يزن ، كه از قبيلهء حمير بود ، مدد خواست از نعمان بن المنذر كه نايب كسرى بود در كوفه . پس نعمان برخاست ونزد كسرى رفت وسيف ذي يزن با خود برد ، وكسرى بر تختى از عاج نشستى وتاجى مرصّع « 7 » از جواهر بىنظير ، از ميان طاقي از سيم خام ، كه از صدر إيوان وى برآورده بودند ، به سلسله‌هاى زر وسيم آويخته بودى ، بر وجهي كه ، چون بر تخت نشستى ، آن تاج بر سر داشتى ، وهر غريبى كه درآمدى وكسرى را چنان ديدى ، از هيبت به روى درافتادى . پس چون سيف ذي يزن پيش كسرى برد ، مضطرب نشد وچون به إيوان رسيد ، درآمد وسر فرو كرد * وتحيّتى « 8 » به شرط بگزارد وگفت : لشكر ده ، تا يمن تو را مسلّم كنم .

--> ( 1 ) . در أصل : مىخواند ( 2 ) . جدرى : آبله ( معين ) ( 3 ) . درخت پيلو كه از بيخ آن مسواك سازند ( غياث اللغات ) . ( 4 ) . حنظل : هندوانهء أبو جهل ( معين ) ( 5 ) . حرمل : اسفند ( معين ) ( 6 ) . حكايت أبرهة در سيره ، ص 66 - 84 ، آمده است . ( 7 ) . در أصل : تاجى از مرصع ( 8 ) . در أصل : مضطرب شد مردد به إيوان رسيد درآمد سر فرو كردند وتحيتي . واز سيره ، نقل واصلاح شد .