العلامة المجلسي
35
حياة القلوب ( فارسي )
پس فرمود : رحمك اللّه . گفتم : سر خود را بده ببوسم ؛ پس سر مبارك أو را بوسيدم پس آن حضرت خنديد از مكرر بوسيدن تا آنكه نوبت به آن حضرت رسيد ومىدانست كه مىخواهم آن حضرت را بگويم ، پس گفتم : گواهى مىدهم كه پدرت از دنيا نرفت تا حجتي بعد از خود نصب كرد چنانچه پدرش كرده بود ، وگواهى مىدهم به خدا كه آن حجت توئى وأطاعت تو واجب است . حضرت فرمود : بس است خدا تو را رحمت كند . گفتم : سرت را بده ببوسم ، پس خنديد وفرمود : هر چه مىخواهى از من بپرس كه بعد از اين چيزى از تو پنهان نخواهم كرد « 1 » . مؤلف گويد كه : آنچه خدا را به خلق نمىتوان شناخت بلكه خلق را به خدا مىشناسند چند احتمال دارد : أول آنكه : علم به وجود صانع بديهي وفطرى است وهر كس در أول آنكه به حدّ شعور وتمييز رسد مىداند كه خالقي دارد كه أو را آفريده است ، وكافران به سبب اغراض فاسده انكار صانع مىكنند ودر وقت اضطرار در دريا وصحرا رو به خدا مىآورند وبه أو متوسل مىگردند ، وچون خود را از اغراض باطله خالى كنند ورجوع به نفس خود كنند مىدانند كه خود آفرينندهء خود نيستند ومثل ايشان ، ايشان را هم نيافريد . چنانچه حق تعالى مىفرمايد وَلَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ وَالْأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللَّهُ * « 2 » يعنى : « اگر از كافران سؤال كنى كه آفريده است آسمانها وزمينها را ؟ البتة مىگويند كه خدا آفريده » بنا بر آنكه مخصوص مشركان مكة نباشد ، وأحاديث بر اين مضمون بسيار است در اينكه خلق را به خدا مىشناسند « 3 » يعنى حقّيّت أنبياء وأوصياء عليهم السّلام به معجزهاى چند ظاهر مىشود كه حق تعالى بر دست ايشان جارى مىسازد .
--> ( 1 ) . كافى 1 / 188 ؛ علل الشرايع 192 ؛ رجال كشى 2 / 718 . ( 2 ) . سورهء لقمان : 25 ؛ سورهء زمر : 38 . ( 3 ) . رجوع شود به كافى 2 / 13 .