العلامة المجلسي

31

حياة القلوب ( فارسي )

شريك خدا گردانيده خواهد بود . پس هشام بن الحكم كه از متكلّمان أصحاب آن حضرت بود ودر نهايت فضل وعلم وفطانت بود ودر آن وقت خطش تازه دميده بود داخل مجلس شد ، حضرت أو را تعظيم فرمود وجائى از براي أو گشود وفرمود : تو يارى كنندهء مائي به دل وزبان ودست . پس بعد از آنكه جمعى از أصحاب آن حضرت با أو سخن گفتند وبر أو غالب شدند حضرت به شامي فرمود : با اين پسر مناظره كن ؛ يعنى با هشام . پس شامي گفت : يا هشام ! با من گفتگو كن در باب امامت اين مرد . هشام از اين سخن بىادبانهء أو در غضب شده گفت : اى مردك ! آيا خدا نسبت به مردم مهربانتر است يا مردم نسبت به خود ؟ گفت : بلكه خدا مهربانتر است . هشام گفت : به مهربانى خود چه كرده است نسبت به مردم ؟ شامي گفت : از براي ايشان حجتي وراهنمائى أقامت كرده است كه پراكنده نشوند واختلاف در ميان ايشان بهم نرسد وأمور ايشان را منظّم گرداند ، وخبر دهد ايشان را به فرايض پروردگار ايشان . هشام گفت : آن مرد كيست ؟ گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم . هشام گفت : پس بعد از رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كي بود ؟ گفت : كتاب خدا وسنّت رسول خدا صلّى اللّه عليه وآله وسلّم . هشام گفت : آيا كتاب وسنّت به ما نفعي بخشيده است امروز در آنكه اختلاف را از ما برطرف كند ؟ گفت : بلى . هشام گفت : پس چرا ما وتو اختلاف داريم واز جهت اين اختلاف تو از شام بسوى ما آمده‌اى كه مناظره كنى ؟ پس شامي ساكت شد وجواب نتوانست داد .