العلامة المجلسي

848

حياة القلوب ( فارسي )

كشيد ودر ساعت به اعجاز آن حضرت در نهايت فربهى شد ، پس بار ديگر دست مبارك بر پشتش كشيد تا پستانش آويخته وپرشير شد وشير از آن مىريخت وگفت : اى امّ معبد ! كاسه‌اى بياور ، وآن قدر دوشيد كه همه سيراب شدند ، وچون امّ معبد اين معجزهء عظيم را از آن حضرت مشاهده نمود گفت : اى روى مبارك ! من فرزندى دارم كه هفت سال دارد ومانند پارهء گوشتى است سخن نمىگويد وبر پا نمىايستد مىخواهم براي أو دعا كنى ، چون آن فرزند را حاضر گردانيد حضرت دانهء خرمائى را خائيد ودر دهان أو گذاشت وبه اعجاز آن حضرت در ساعت برخاست وراه رفت وبه سخن آمد ، پس هستهء آن خرما را در زمين فرو برد ودر حال بلند شد ودرخت خرمائى شد ورطب از آن آويخته شد وپيوسته در تابستان وزمستان رطب مىداد ، وبه دست مبارك خود اشاره به أطراف كرد وهمه جانب پرگياه شدند ، وحضرت از آنجا روانه شد وآن درخت هميشه رطب مىداد تا آنكه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم از دنيا رفت پس بعد از آن هميشه سبز بود امّا ميوه نمىداد ، وچون حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام شهيد شد ديگر سبز نشد امّا درخت باقي بود وتر بود ، وچون حضرت امام حسين عليه السّلام شهيد شد خون از آن درخت جارى شد وخشك شد ؛ وچون شوهر آن زن از صحرا برگشت وآن أوضاع غريب را مشاهده نمود از آن زن پرسيد كه : سبب اين تغييرات أوضاع چيست ؟ آن زن گفت : مردى از قريش امروز به خيمهء ما آمد واين أوضاع غريبه از بركت أو حادث شد ، آن مرد گفت : اوست كه أهل مدينه انتظار أو را مىكشيدند واكنون بر من ظاهر شد كه أو راستگو است ، وأهل خود را برداشت وبسوى مدينه آمد ومسلمان شدند « 1 » . وشيخ طوسي به سند معتبر روايت كرده است كه : چون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم وارد مدينه شد در بيرون مدينه در قبا نزد قبيلهء بنى عمرو بن عوف نزول فرمود پس أبو بكر گفت : يا رسول اللّه ! داخل مدينه شو كه مردم انتظار تو دارند ، حضرت فرمود كه : تا برادرم على ودخترم فاطمه نيايند من داخل مدينه نمىشوم ، وچندان كه أبو بكر مبالغه كرد

--> ( 1 ) . خرايج 1 / 146 .