العلامة المجلسي
841
حياة القلوب ( فارسي )
خود را بيرون آورد وفرمود : چرا چنين مىكنيد ؟ چون صداى آن حضرت را شناختند ودانستند كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم بيرون رفته است أبو جهل گفت : به اين بيچاره كار مداريد كه فريب محمد را خورده است وأو را در جاى خود خوابانيده است كه خود نجات بيابد وأو هلاك شود . حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اى أبو جهل ! تو با من چنين مىگوئى بلكه خدا آن قدر بهرهاى از عقل مرا عطا فرموده است كه اگر عقل مرا بر جميع احمقان وديوانگان جهان قسمت نمايند هرآينه همه عاقل ودانا گردند ، واز قوّت بهرهاى به من بخشيده است كه اگر بر جميع ضعيفان دنيا قسمت كنند هرآينه همه شجاع وقوى گردند ، واز حلم بهرهء كاملى به من داده است كه اگر بر جميع بىخردان قسمت كنند هرآينه همه بردبار گردند ، واگر نه آن بود كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مرا امر كرده است كارى نكنم با شما تا به أو برسم هرآينه همهء شما را به قتل مىرساندم ، اى أبو جهل ! محمد در اين راه كه مىرفت آسمان وزمين وكوهها ودرياها همه از أو رخصت طلبيدند كه شما را هلاك گردانند وأو قبول نكرد براي آنكه هر كه در علم خدا گذشته است كه مسلمان خواهد شد مسلمان شود وآنها كه مسلمان نخواهند شد از صلب آنها گروهى بيرون آيند كه مسلمان شوند ، اگر اين نمىبود خدا همهء شما را هلاك مىكرد بدرستى كه حق تعالى بىنياز است از عبادت وأطاعت شما وليكن مىخواست كه حجت را بر شما تمام كند . پس أبو البختري از اين سخنان در غضب شد وبا شمشير خود بر آن حضرت حمله كرد ناگاه ديد كوهها رو به أو آوردند كه بر أو بيفتند وزمين شكافته شد كه أو را فرو برد وموجهاى دريا بسوى أو آمدند كه أو را به دريا برند وآسمان نزديك شد كه بر سر أو بيفتد ؛ چون اين أهوال را مشاهده كرد شمشير از دستش افتاد ومدهوش شد وأو را برداشتند وبردند ، أبو جهل لعين گفت : صفرايى بر أو غالب شد وسرش بگرديد واينها در خيال أو در آمد . چون أمير المؤمنين عليه السّلام به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم رسيد حضرت فرمود : يا علي ! چون تو با أبو جهل سخن مىگفتى حق تعالى صداى تو را بلند كرد تا به ملكوت سماوات