العلامة المجلسي
87
حياة القلوب ( فارسي )
مخصوص گردانيده است كه كسى مانند أو نديده ونشنيده است ، وچون يهودان أو را در ميان گرفتند ديدم كه أفواج ملائكة از آسمان بسوى أو فرود آمدند براي نصرت أو ؛ برو به نزد عبد المطّلب واستدعا كن شايد آمنه دختر ما را به عقد عبد اللّه درآورد وما را به اين شرف سرافراز گرداند . برّه گفت : اى وهب ! جميع رؤساى مكة وپادشاهان أطراف رغبت كردند كه به أو دختر دهند وأو قبول نكرد ، كي به دختر ما رغبت خواهد كرد ؟ وهب گفت كه : من امروز به ايشان حقّى بزرگ ثابت گردانيدم كه از قضيهء عبد اللّه ايشان را مطّلع ساختم ، وممكن است كه به اين سبب به دختر ما راضى شوند . وچون برّه به خانهء عبد المطّلب آمد عبد المطّلب گفت : خوش آمدى وامروز از شوهر تو حقّى بر ما لازم گرديده است كه هر حاجت از ما طلب نمايد ، روا نمائيم . برّه گفت : اى عبد المطّلب ! أو مرا براي حاجت بزرگى بسوى شما فرستاده است ومىخواست كه شايد نور عبد اللّه بسوى دختر أو آمنه منتقل گردد وما را از شما هيچ طمع نيست وآمنه هديهاى است بسوى شما . پس عبد المطّلب بسوى عبد اللّه نظر كرد وگفت : اى فرزند ! اگر چه دختر پادشاهان را قبول نكردى ، امّا اين دختر از خويشان توست ودر مكة مثل أو دخترى نيست در عقل وطهارت وعفاف وديانت وصلاح وكمال وحسن وجمال . وچون عبد اللّه ساكت شد واظهار كراهت ننمود ، عبد المطّلب گفت : أجابت نموديم وقبول كرديم . وچون شب در آمد عبد المطّلب عبد اللّه را با خود به خانهء وهب برد ، وچون با يكديگر نشستند ودر باب مزاوجت سخن آغاز كردند ، يهودان كه در خانهء وهب محبوس بودند خلوت را غنيمت شمرده بندها را گسيختند وبسوى خانهاى كه ايشان بودند دويدند ، وچون حربه با خود نداشتند با سنگ بر ايشان حمله كردند وبه اعجاز نور حضرت رسالت پناه صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سنگ هر يك بر سر وسينهاش برگشت ، وآن شيران بيشهء شجاعت شمشيرها از نيام كشيده وبه نور سيّد أنام توسل نموده آن كافران را بسوى جحيم روانه