العلامة المجلسي
86
حياة القلوب ( فارسي )
فرستاد ، پس آن كافران از راه حيله شروع به عذر خواهى كردند وگفتند : به چه سبب ما را مىكشى وما را با تو كارى نيست ، غلامي از ما گريخته بود واز عقب أو آمدهايم ، چون تو را از دور ديديم گمان أو كرديم . عبد اللّه بر عذر بىاصل ايشان خنديد وبر أسب خود سوار شد وكمان را در دست گرفت ، وچون خواست كه از ميان ايشان بيرون رود بار ديگر بر أو حمله آوردند ، بعضي به سنگ وبعضي به شمشير متوجه آن بدر منير گرديدند وأو مانند شير بر ايشان حمله مىكرد وبه هر حمله بعضي را بر خاك هلاك مىافكند ، وچون كار بر آن حضرت تنگ شد از أسب فرود آمد وپشت بر كوه داد وآن گروه أو را به سنگ خسته مىكردند واز بيم أو نزديك نمىرفتند . در أول حال كه آن كافران عبد اللّه را در ميان گرفتند وهب بن عبد مناف به آن درّه رسيد وآن حال را مشاهده نمود ، از كثرت ايشان بترسيد وبه جانب حرم برگشت ودر ميان بني هاشم ندا كرد كه : دريابيد عبد اللّه را كه دشمنان أو را در فلان درّه در ميان گرفتهاند ، پس جميع بني هاشم شمشيرها به كف گرفته بر اسبان برهنه سوار شدند وبسوى آن درّه بسرعت روان شده رسيدند ، چون عبد اللّه نظر كرد عبد المطّلب وأبو طالب وحمزه وعباس وساير بني هاشم را ديد كه داخل آن درّه گرديدند ، پس عبد المطّلب گفت : اى فرزند ! اين بود تأويل وتعبير آن خواب كه ديده بودى . وچون يهودان بني هاشم را ديدند دست از جان خود برداشتند وبعضي از ايشان پناه به درّهء تنگى بردند وبه قدرت حق تعالى سنگى از كوه برگرديد وايشان را هلاك كرد وبعضي را گرفتند وخواستند بكشند التماس كردند كه : ما را آن قدر مهلت دهيد كه محاسبات خود را با أهل مكة مفروغ كنيم وبعد از آن آنچه خواهيد بكنيد ، پس دستهاى ايشان را بستند وبسوى مكة برگردانيدند وأهل مكة سنگ بر ايشان مىزدند ولعنت مىكردند . پس عبد المطّلب ايشان را به خانهء وهب فرستاد ، وچون وهب بسوى برّه زوجهء خود برگشت گفت : اى برّه ! امروز امرى چند از عبد اللّه پسر عبد المطّلب مشاهده كردم كه از هيچكس از شجاعان عرب نديده بودم وخدا أو را به حسن وبهاء ونور وضيائى