العلامة المجلسي

80

حياة القلوب ( فارسي )

خواهى ببخش . پس عبد المطّلب از استماع اين خبر مدهوش افتاد وبرادران نوحه‌كنان بر برادر خود از كعبه بيرون آمدند وأبو طالب از همه بيشتر مىگريست وموضع نور جبين برادر خود را مىبوسيد ومىگفت : كاش نمىمردم وفرزند ارجمند تو را كه وارث اين نور است وحق تعالى أو را بر همهء خلق زيادتى داده است وزمين را از كثافت كفر وبت‌پرستى پاك خواهد كرد وكهانت كاهنان را زايل خواهد گردانيد ، مىديدم . وچون عبد المطّلب به هوش آمد صداى گريهء مردان وزنان از هر ناحية به سمع أو رسيد ونظرش بر فاطمه افتاد كه خاك بر سر خود مىريخت وسينهء خود را مىخراشيد ، واز مشاهدهء اين أحوال واستماع آن أقوال در عزم كاملش اختلال بهم نمىرسيد ، وبازوى عبد اللّه را گرفت كه أو را بخواباند . أكابر قريش وأولاد عبد مناف در أو آويختند پس بانگ زد بر ايشان كه : واي بر شما ! از من بر فرزند من مهربانتر نيستيد شما وتا حكم پروردگار خود را بر أو جارى نكنم دست از أو برنمىدارم . وأبو طالب به دامان عبد اللّه چسبيده بود ومىگفت : اى پدر ! برادر مرا بگذار ومرا به جاى أو ذبح كن كه من راضيم كه قرباني پروردگار وفداى برادر خود باشم . وعبد المطّلب مىگفت كه : من مخالفت پروردگار خود نمىكنم وهركه قرعه به نام أو بيرون آمده است أو را قرباني مىكنم . پس أكابر قريش از أو التماس كردند كه يك بار ديگر قرعه بيندازد شايد نوع ديگر ظاهر شود . وچون بسيار مبالغه كردند راضى شد وبار ديگر قرعه انداخت وباز به اسم عبد اللّه بيرون آمد ، پس عبد المطّلب گفت كه : الحال حكم لازم گرديد وراه شفاعت مسدود شد . پس عبد اللّه را به قربانگاه آورد وأكابر عرب در عقبش صف كشيدند ، ودست وپاى عبد اللّه را بسته وخوابانيد ، چون مادر ديد كه كار به اينجا كشيد پا برهنه وشيون كنان بسوى خويشان خود دويد وايشان را به شفاعت طلبيد ، وچون ايشان بسوى عبد المطّلب