العلامة المجلسي

49

حياة القلوب ( فارسي )

واجب گرديد ، پس كمان خود را گرفت وبه چند تير چند جوان آنها را به جهنم فرستاد كه همگى به يك‌دفعه حمله كردند ؛ مطّلب نام خدا را برده با ايشان جنگ مىكرد وشيبه مىگريست وتضرع به درگاه قادر ذو الجلال مىكرد ، ناگاه از دور غبارى پيدا شد وصيحهء اسبان وقعقعهء سلاح شجاعان به گوش ايشان رسيد ، چون نزديك شدند مطّلب ديد سلمى با پدر خود وچهار صد نفر از شجاعان أوس وخزرج به طلب شيبه آمده‌اند ، چون سلمى يهودان را با مطّلب در جنگ ديد بانگ زد بر آنها كه : واي بر شما اين چه كردار است ؟ لاطيه رو به هزيمت نهاد ، مطّلب گفت : به كجا مىروى اى دشمن خدا ؟ وبا شمشير أو را به دونيم كرد ، شجاعان أوس وخزرج در ميان يهودان افتاده تمام را كشتند پس به مطّلب رو آوردند ومطّلب شمشير برهنه در دست داشت ، سلمى بر فرزند خود ترسيد وقبيلهء خود را از قتال منع كرد وخطاب نمود به مطّلب كه : تو كيستى كه مىخواهى فرزند شير را از مادر خود جدا كنى ؟ مطّلب گفت : من آنم كه مىخواهم شرف أو را بر شرف وعزّت أو را بر عزّت بيفزايم وبر أو مهربانترم از شما واميدوارم كه حق تعالى أو را صاحب حرم وپيشواى أمم گرداند ومنم عموى أو مطّلب . سلمى گفت : مرحبا خوش آمدى ، چرا از من رخصت نطلبيدى در بردن فرزند من ؟ من شرط كرده‌ام با پدر أو كه چون فرزندى بهم رسد از خود جدا نكنم ؛ پس رو به شيبه كرد وگفت : اى فرزند گرامى ! اختيار با توست ، اگر مىخواهى با عمّ خود برو واگر مىخواهى با من برگرد . شيبه چون سخن مادر خود را شنيد سر به زير افكند وقطرات أشك فرو ريخت وگفت : اى مادر مهربان ! از مخالفت تو ترسانم ومجاورت خانهء خدا را خواهانم ، اگر رخصت مىفرمائى مىروم وگرنه برمىگردم . پس سلمى گريست وگفت : خواهش تو را بر خواهش خود اختيار كردم وبه ضرورت درد مفارقت تو را بر خود گذاشتم پس مرا فراموش مكن وخبرهاى خود را از من بازمگير ؛ أو را در بر گرفته وداع نمود ، به مطّلب گفت : اى پسر عبد مناف ! أمانتي كه برادرت به