العلامة المجلسي
48
حياة القلوب ( فارسي )
رسيدند آنها كه از ايشان حذر مىكرديم . شيبه گفت : اى عم ! راه را بگردان . مطّلب گفت : نور جبين تو راهنماى آن گمراهان خواهد بود وبه هر سو رويم به ما خواهند رسيد . شيبه گفت : روى مرا بپوشان شايد كه آن نور مخفى گردد . پس مطّلب جامه را سه تا كرده بر روى شيبه افكند ، آن نور باز ساطع بود وتفاوتى نكرد ، گفت : اى فرزند ! اين نور جمال تو خدائى است به گل نمىتوان اندود كرد وكسى آن را خاموش نمىتواند نمود ، تو را شأني بزرگ ومنزلتي وقدرى عظيم نزد حق تعالى هست وآن خداوندى كه آن را به تو عطا كرده هر محذور را از تو دفع خواهد كرد . چون يهودان به ايشان رسيدند شيبه گفت : اى عم ! مرا فرود آور تا قدرت الهى را به تو بنمايم ؛ چون به زمين رسيد بر روى خاك به سجده افتاد ورو بر خاك ماليد وعرض كرد : اى پروردگار نور وظلمت وگردانندهء هفت فلك با رفعت وقسمت كنندهء روزيهاى هر امّت ! سؤال مىكنم از تو بحقّ شفيع روز جزا ونور بزرگوارى كه سپردهاى به ما كه رد نمائى از ما مكر دشمنان ما را . هنوز دعاى أو تمام نشده بود كه خيل يهود رسيده در برابر ايشان صف كشيدند وبه قدرت الهى مهابتى عظيم از شيبه وعمّ أو بر آنها مستولى شد واز روى تملّق ومدارا گفتند : اى بزرگواران نيكو كردار ! ما به قصد ضرر شما نيامدهايم وليكن مىخواهيم شيبه را بسوى مادرش برگردانيم كه چراغ شهر ما ومايهء بركت ونعمت ماست ! شيبه گفت : از شما به غير كينه ومكر نمىبينم وچون قدرت الهى بر شما ظاهر شده است اين سخن مىگوئيد . پس يهودان خائف ومخذول برگشتند ، چون قدرى راه رفتند « لاطيه » پسر دحيه به آنها گفت : مگر نمىدانيد كه اين گروه معدن سحرند وما را جادو كردند ، بيائيد تا پياده برگرديم وايشان را دفع كنيم ؛ پس شمشيرها كشيده به جانب آن دو بزرگوار برگرديدند وچون به نزديك ايشان رسيدند مطّلب گفت : اكنون مطلب شما ظاهر شد وجهاد با شما