العلامة المجلسي

37

حياة القلوب ( فارسي )

وبراي تو خطبه كنيم . هاشم گفت : حاجت برآورده نمىشود مگر به سعى صاحبش ، من خود مىخواهم به تجارت شام بروم وآن كريمه را در عرض راه خواستگارى نمايم . پس تهيهء سفر خود ساز كرد با برادر خود مطّلب وپسران عمّ خود متوجه مدينهء طيبه شدند كه قبيلهء بنى نجّار در آنجا مىبودند ، چون داخل مدينه شدند نور محمدي صلّى اللّه عليه وآله وسلّم كه از جبين هاشم ساطع بود تمام مدينه را روشن كرد ودر جميع خانه‌هاى ايشان پرتو افكند ، أهل مدينه جمله بسوى ايشان آمدند وپرسيدند : شما كيستيد كه هرگز از شما نيكوتر نديده بوديم در حسن وجمال خصوصا صاحب اين نور لامع كه خورشيد جمال أو جهان را روشن كرده است ؟ مطّلب گفت : مائيم أهل خانهء خدا وساكنان حرم حق تعالى ، مائيم فرزندان لوى بن غالب واين برادر من است هاشم بن عبد مناف ، واز براي خواستگارى بسوى شما آمده‌ايم ومىدانيد كه اين برادر مرا تمام پادشاهان أطراف استدعاى مواصلت نمودند وابا كرد وخود رغبت نمود كه سلمى را از شما طلب نمايد . پدر سلمى در ميان آن گروه بود پس مبادرت نمود به جواب أو وگفت : شمائيد أرباب عزت وفخر وشرف وسخاوت وفتوّت وجود وكرم ، آن كريمه كه شما خطبهء أو مىنمائيد دختر من است وأو مالكهء اختيار خود است وديروز با زنان أكابر قبيله به سوق بنى قينقاع رفته است اگر در اينجا توقف مىنمائيد مشمول عنايت وكرامت ما خواهيد بود واگر به آن سوق تشريف مىبريد مختاريد ، اكنون بگوئيد كدام يك از شما خواستگارى أو مىنمائيد ؟ گفتند : صاحب اين نور ساطع وشعاع لامع ، چراغ بيت اللّه الحرام ومصباح ظلام ، صاحب جود واكرام هاشم بن عبد مناف . پدر سلمى گفت : به به ، به اين نسبت بلند پايه شديم وسر بر أوج رفعت كشيديم ورغبت ما به أو زيادة است از رغبت أو به ما ، ليكن چون أو مالكهء اختيار خود است با شما مىرويم بسوى أو ، اكنون فرود آئيد اى بهترين زوّار وفخر قبيلهء نزار . پس ايشان را با نهايت عزّت ومكرمت فرود آورد وبه أنواع ضيافتها وكرامتها ممتاز