العلامة المجلسي
38
حياة القلوب ( فارسي )
گردانيد ، شتران نحر كرد وخوانهاى بسيار كشيد ؛ جميع أهل مدينه وقبيلهء أوس وخزرج براي مشاهدهء نور جمال هاشم بيرون آمدند ، وعلماى يهود را چون نظر بر آن نور افتاد جهان در ديدهء ايشان تيره شد چون در تورات خوانده بودند كه اين نور از علامات پيغمبر آخر الزمان است ، از مشاهدهء اين حال ملول وگريان شدند ، وعوام ايشان سبب گريان شدن آنها را جويا شدند ، گفتند : اين علامت كسى است كه بزودى ظاهر شود وخونها بريزد وملائكة در جنگ أو را مدد كنند ، در كتابهاى شما نام أو « ماحى » است واين نور اوست كه ظاهر شده است ، پس ساير يهود از استماع اين خبر گريان شدند وجمله كينهء هاشم را به دل گرفتند وآن روز عزم بر اطفاء نور آن حضرت نمودند . چون روز ديگر صبح طالع شد هاشم أصحاب خود را امر نمود كه جامههاى فاخر پوشيدند وخودها بر سر گذاشتند وزرهها در بر كردند وعلم نزار را بلند كردند وهاشم را در ميان گرفتند مانند ماه در ميان ستارگان ، غلامان در پيش واتباع وحشم در عقب روان گرديدند وبا اين تهيه متوجه بازار بنى قينقاع شدند . پدر سلمى وأكابر قوم أو با جمعى از يهودان در خدمت ايشان روان شدند ، چون نزديك آن بازار رسيدند مردم أهل شهرها وواديهاى نزديك ودور در آنجا حاضر بودند ، همگى دست از كارهاى خود برداشته حيران نور جمال هاشم شده بودند واز هر طرف بسوى ايشان دويدند ، سلمى نيز در ميان آن گروه ايستاده محو جمال هاشم گرديده بود ناگاه پدرش به نزد أو آمد وگفت : بشارت مىدهم تو را به امرى كه مورث سرور وشادى وفخر وعزّت ابدى است براي تو . سلمى گفت : آن بشارت چيست ؟ گفت : اى سلمى ! اين آفتاب أوج عزّت وماه برج كرامت ورفعت كه مىبينى به خواستگارى تو آمده است ودر أطراف جهان به كرم وسخاوت وعفّت وكفاف معروف است . سلمى از غايت حيا رو از پدر گردانيد ، پدرش از فحاوى كلام أو رضا وخشنودى فهميد ، پس هاشم در كنارى خيمهء حرير سرخ برپا كرد وسراپردهها بر دور آن زدند