العلامة المجلسي
252
حياة القلوب ( فارسي )
كه امشب تو را به وصال أو فايز گردانم . خديجة گفت : أموال من همه نزد تو حاضر است ، آنچه خواهى بردار . ورقه گفت كه : من مال دنيا نمىخواهم ، مىخواهم كه در قيامت نزد محمد صلّى اللّه عليه وآله وسلّم مرا شفاعت كنى ، وبدان اى خديجة كه ما را حساب وكتابي عظيم در پيش است ونجات نمىيابد در آن روز مگر كسى كه متابعت محمد كرده باشد وتصديق رسالت أو نموده باشد ، پس واي بر كسى كه در آن روز از بهشت دور شود وداخل جهنم شود . خديجة گفت : من ضامن شفاعت تو شدم . پس ورقه بيرون آمد وبه خانهء خويلد رفت وگفت : چه مىخواهى با خود بكنى ؟ گفت : چه كردهام ؟ ورقه گفت : دلهاى فرزندان عبد المطّلب را از خود رنجانيدهاى وبر تو مىجوشند ونمىترسى از شمشير حمزه كه ناگاه بر سر تو بيايد وتو را به شمشير خونخوار خود هلاك كند ؟ گفت : چه كردهام به ايشان ؟ ورقه گفت : ردّ خطبهء ايشان كردهاى وپسر برادر ايشان را حقير شمردهاى . خويلد گفت : من چه مىتوانم گفت نسبت به محمد كه همهء عالم به نيكى أو شهادت مىدهند ؟ وليكن دو چيز مرا مانع است ، يكى آنكه أكابر عرب را جواب گفتهام ، اگر به أو بدهم همه از من مىرنجند ؛ ودوم آنكه خديجة راضى نمىشود . ورقه گفت : هيچ كسى نيست كه فضيلت محمد را نداند وآرزو نداشته باشد كه به أو دختر بدهد ، وامّا خديجة چون كرامات بسيار از أو مشاهده نموده به أو راضى است . پس وعد ووعيد بسيار نموده خويلد را راضى كرده برداشت وبه خانهء أبو طالب آورد وساير أولاد عبد المطّلب در آنجا حاضر بودند ، ورقه معذرت بسيار از جانب برادر خود طلبيد ووعده كردند كه در صباح روز ديگر در مجمع أكابر قريش آن مناكحهء ميمونه را منعقد سازند . ورقه برادر خود را با أولاد كرام عبد المطّلب برداشت وبه نزد كعبه آورد ودر مجمع