العلامة المجلسي

251

حياة القلوب ( فارسي )

گفت : اى عم ! نمىخواهم از مكة بيرون روم . ورقه گفت : أهل مكة نيز تو را بسيار طلب كردند وجواب گفتى مثل شيبه وعقبه وأبو جهل . خديجة گفت : اينها از أهل جهالت وضلالتند ، ديگرى گمان دارى كه در أوصاف مباين اينها باشد ؟ ورقه گفت : شنيده‌ام كه محمد بن عبد اللّه تو را خواسته است . خديجة گفت : اى عم ! چه عيب در أو مىبينى ؟ ورقه ساعتي سر به زير افكند وگفت : عيب أو اين است كه أصل نجابت وكرامت است ، وشاخ عزت ومكرمت است ، ودر حسن خلقت وخلق نظير خود ندارد ، ودر فضل وكرم وعلم وجود مشهور آفاق است . گفت : اى عم ! چنانكه كمالش را گفتى عيبش را هم بگو . ورقه گفت : عيبش آن است كه بدر جهان است وآفتاب زمين وآسمان است ، وگفتار أو شيرين‌تر از عسل است ، ودر حسن أطوار در جهان مثل است . گفت : اى عم ! اگر از أو عيبى دانى بگو . گفت : عيب أو آن است كه در حسن شامخ ودر نسب باذخ است ، ودر حسن سيرت وصفاى سريرت بر همه فضيلت دارد ، ودر خوش‌روئى وخوش‌خوئى وخوشبوئى وخوش‌گوئى مانند ندارد . خديجة گفت : هرچند عيب أو را مىپرسم تو فضيلتش را بيان مىكنى ! ورقه گفت : من كيستم كه احصاى مدايح أو توانم نمود يا صد هزار يك فضايل أو را توانم شمرد ؟ خديجة گفت : من أو را خواسته‌ام وجلالت أو را دانسته‌ام وأطوار أو را پسنديده‌ام وبه غير أو به ديگرى رغبت نخواهم كرد . ورقه گفت : هرگاه چنين است بشارت باد تو را كه بزودى أو به درجهء رسالت حق تعالى خواهد رسيد وپادشاه مشرق ومغرب عالم خواهد گرديد ، اى خديجة ! چه مىدهى به من