العلامة المجلسي
246
حياة القلوب ( فارسي )
گفت : من سواري مىبينم از آفتاب نورانىتر در ميان قبهء سبزى كه هرگز چنان قبهاى نديده بودم ، وآن قبه بر روى ناقهء رهوارى است چنان گمان مىكنم كه ناقهء صهباى من است وسوارهء آن محمد است . گفتند : آنها كه تو وصف مىكنى محمد از كجا آورده است ؟ ! پادشاه عجم وروم را اين ميسّر نيست . خديجة گفت : شأن محمد از اينها عظيمتر است . وپيوسته خديجة نظر مىكرد بر آن طرف تا آنكه آن حضرت از درگاه معلّى داخل شد وملائكة با قبه به آسمان رفتند وآن حضرت به جانب خانهء خديجة روان شد ، وچون حضرت به در خانه رسيد خديجة را كنيزان به قدوم آن حضرت بشارت دادند وخديجة با پاى برهنه از غرفه به صحن خانه دويد ، وچون در را گشودند حضرت فرمود : السلام عليكم يا أهل البيت . خديجة گفت : گوارا باد تو را سلامتى اى نور ديدهء من . حضرت فرمود كه : بشارت باد تو را كه مالهاى تو به سلامت رسيد . خديجة گفت : سلامتى تو براي بشارت من كافى است اى قرّة العين ، واللّه كه تو نزد من گراميترى از دنيا وآنچه در دنيا است ؛ وشعري چند در بشارت قدوم بهجت لزوم آن حضرت ادا نمود وگفت : اى حبيب من ! قافله را در كجا گذاشتى ؟ فرمود كه : در جحفه گذاشتم . پرسيد كه : تو كي از ايشان جدا شدى ؟ فرمود كه : يك ساعت بيش نيست . خديجة گفت به أو كه : ايشان را در جحفه گذاشته وبزودى آمدهاى ؟ ! فرمود كه : بلى ، حق تعالى زمين را از براي من پيچيده وراه را براي من نزديك گردانيد . باز تعجب خديجة زياد شد وشادى أو افزون گرديد وگفت : اى نور ديده ! التماس دارم كه برگردى وبا قافله داخل شوى كه موجب مزيد رفعت تو وشادى من گردد ؛