العلامة المجلسي

243

حياة القلوب ( فارسي )

يك خروار پوست ، پس مردى از أحبار يهود كه أو را سعيد بن قطمور مىگفتند به نزد آن حضرت آمد وأو را شناخت زيرا كه أوصاف أو را در كتب خوانده بود وگفت : اين است كه دينهاى ما را باطل خواهد كرد وزنان ما را بىشوهر خواهد گردانيد ، پس به نزديك آن حضرت آمد وگفت : اين وقر پوست را به چند مىفروشى اى سيد من ؟ فرمود كه : به پانصد درهم . گفت : مىخرم بشرط آنكه با من به خانه بيائى واز طعام من بخورى تا بركت در خانهء من بهم رسد . فرمود : چنين باشد . پس يهودي متاع را برداشت وحضرت همراه أو روانه شد ، وچون به نزديك خانه رسيدند يهودي پيش رفت وبه زوجهء خود گفت : مردى را به خانه مىآورم كه دينهاى ما را باطل خواهد كرد مىخواهم كه مرا مساعدت كنى در كشتن أو . زن گفت : چگونه تو را يارى كنم ؟ گفت : سنگ آسيا را بردار وبر بأم بالا رو وبر بالاى در خانه بنشين وچون أو زر متاع خود را از من بگيرد وخواهد بيرون رود سنگ را بگردان وبر سر أو بينداز . آن زن سنگ را برداشته بر بأم بالا رفت ، وچون حضرت خواست كه از خانه بيرون رود نظر آن زن بر جمال آن حضرت افتاد رعشه بر أو مستولى شده سنگ را نتوانست انداخت تا حضرت بيرون رفت پس سنگ گرديد وبر سر دو پسر يهودي افتاد وهر دو در ساعت مردند ، چون يهودي آن حال را مشاهده كرد از خانه بيرون دويده در ميان قوم خود فرياد كرد كه : اى قوم من ! اين مردى است كه دينهاى شما را باطل خواهد كرد والحال به خانهء من آمد وطعام مرا خورد وفرزندان مرا كشت وبيرون رفت . چون يهودان آن صدا شنيدند همه شمشيرها برداشته بر اسبان سوار شدند واز پى بىآن حضرت روان شدند ، چون عموهاى آن حضرت را نظر بر آن يهودان افتاد مانند شيران بر اسبان عربى سوار شده متوجه ايشان شدند وحمزه شير خدا شمشير كشيده بر ايشان حمله كرد وبسيارى از ايشان را بسوى جهنم فرستاد ، پس جمعى از ايشان حربه‌ها از دست