العلامة المجلسي

240

حياة القلوب ( فارسي )

گروه را ببينيد وبگوئيد : پدر ما سلام مىرساند شما را ووليمه‌اى از براي شما مهيّا ساخته والتماس مىنمايد كه به طعام أو حاضر شويد . چون آن مرد به زير آمد نظرش بر أبو جهل لعين افتاد ورسالت راهب را به أو رساند ، أبو جهل ندا كرد در ميان قافله كه : اين راهب براي من طعامي مهيّا كرده است همه حاضر شويد در دير أو . گفتند : ما كي را نزد مالهاى خود بگذاريم ؟ أبو جهل گفت : محمد را بگذاريد كه أو راستگو وامين است . پس أهل قافله به خدمت آن حضرت رفتند والتماس كردند كه نزد متاع ايشان بنشيند ، وأبو جهل پيش افتاد وايشان از عقب أو به جانب صومعهء راهب روان شدند ، چون داخل صومعة شدند ايشان را اكرام نمود وطعام حاضر كردند وچون ايشان مشغول طعام خوردن شدند راهب كلاه را از سر برداشت ودر روهاى ايشان يك يك نظر كرد در هيچ يك صفت پيغمبر آخر الزمان را نديد ، پس كلاه‌خود را انداخت وفرياد برآورد : وا خيبتاه نااميد شدم وبه مطلوب خود نرسيدم ، پس گفت : اى بزرگان قريش ! آيا كسى از شما مانده است كه حاضر نشده باشد ؟ أبو جهل گفت : جوان خردسالى هست كه أجير زنى شده است وبراي أو به تجارت آمده است . هنوز سخن را تمام نكرده بود كه حمزه برجست وچنان بر دهانش زد كه بر پشت افتاد وگفت : چرا نگفتى كه در ميان قافله مانده است بشير ونذير وسراج منير ؟ وأو را نگذاشته‌ايم نزد متاع خود مگر براي راستى وامانت وجلالت وديانت أو ودر ميان ما از أو بهترى نيست . پس حمزه متوجه راهب شد وگفت : بنما آن كتاب را كه در دست دارى وخبر ده كه چه چيز در آن كتاب هست تا من عقدهء تو را بگشايم وأو را كه مىطلبى به تو بنمايم . راهب گفت : اى سيد من ! اين سفري است كه أوصاف پيغمبر آخر الزمان در آن نوشته است وصفت أو چنان است كه بسيار بلند نيست وبسيار كوتاه نيست ومعتدل القامه است