العلامة المجلسي

198

حياة القلوب ( فارسي )

بسوى خدائى كه نشناسيد وديني كه ندانيد . حليمة گفت : چون اين سخنان سفاهت نشان را از رئيس كاهنان شنيدم آن حضرت را از دست أو گرفتم وگفتم كه : معلوم شد كه تو ديوانه بوده‌اى نه أو ، وبزودى أو را به خيمه برگردانيدم ودر آن روز از جميع خيمه‌هاى قبيله بوى مشك ساطع گرديد وهر روز دو مرغ از آسمان نازل مىگرديدند ودر ميان جامه‌هاى أو پنهان مىشدند « 1 » . ودر كتاب عدد روايت كرده است از حليمة كه : در بنى سعد درختى بود كه خشك شده بود وهرگز ميوه‌اى نياورده بود ، روزى در زير آن درخت فرود آمديم وآن حضرت در دامان من بود ودر همان ساعت به اعجاز آن حضرت سبز شد وميوه داد ودر هيچ زمينى آن حضرت را ننشانيدم كه از بركت أو اثرى از گياه وآبادانى در آن زمين ظاهر نشد ؛ وزنى در بنى سعد بود كه أو را امّ مسكين مىگفتند وبسيار بد حال وپريشان بود ، روزى آن حضرت را برداشت وبه خيمهء خود برد بعد از آن حالش نيكو شد وهر روز مىآمد وسر آن سرور را مىبوسيد وشكرگزارى أو مىنمود . وحليمة گفت كه : هر وقت آن حضرت در خواب بود ومن مشاهدهء جمال آن حضرت مىنمودم ديده‌هايش باز بود ومىخنديد وهرگز سرما وگرما به أو نمىرسيد وتا أو با ما بود هيچ آرزو نكردم كه روز ديگر براي من ميسّر نگردد ، وروزى گرگى از گلهء ما بزغاله‌اى گرفت ومن بسيار محزون شدم ، پس ديدم كه آن حضرت رو بسوى آسمان بلند كرد ، ناگاه ديدم كه گرگ بزغاله را آورد ونزد من گذاشت ورفت ، پيوسته ابر أو را از آفتاب سايه مىانداخت ودر باران تند قطره‌اى به أو نمىرسيد وتا با من بود از سرما وگرما متأثر نشدم ، پيوسته از خيمهء من تا آسمان نوري هويدا بود ، وهرگاه كه مىخواستم سرش را بشويم مىديدم كه ديگرى شسته است وهرگاه كه مىخواستم جامه‌اش را تغيير دهم مىديدم كه تغيير يافته وجامهء نو پوشيده است وهرگاه مىخواستم پستان در دهانش گذارم صداى ذكرى از أو مىشنيدم ، وبعد از شير گشودن هرگاه شروع به خوردن

--> ( 1 ) . بحار الأنوار 15 / 389 به نقل از المنتقى في مولود المصطفى .