العلامة المجلسي
199
حياة القلوب ( فارسي )
وآشاميدن مىكرد مىگفت : بسم اللّه ربّ محمد ، وچون فارغ مىشد مىگفت : الحمد للّه ربّ محمد . واز حضرت امام محمد باقر عليه السّلام روايت كرده است كه : چون بيست ودو ماه از ولادت آن حضرت گذشت رمدى در ديدههاى انورش بهم رسيد ، پس عبد المطّلب به أبو طالب فرمود : ببر پسر برادر خود را بسوى طبيب راهبى كه در جحفه مىباشد ، پس أبو طالب آن حضرت را در سبد هندى گذاشت وبه پاى صومعهء آن راهب آورد وأو را صدا زد ، راهب ديد كه دور صومعهاش را نور گرفت وصداى بال ملائكة به گوشش رسيد ، پس سر از صومعة بيرون كرد وگفت : كيستى ؟ فرمود : منم أبو طالب پسر عبد المطّلب ، پسر برادر خود را آوردهام كه ديدهء أو را دوا كنى . راهب گفت : در كجاست ؟ فرمود : در ميان اين سبد است وأو را از آفتاب پوشيدهام . راهب گفت : بگشا تا من أو را ببينم . چون جامه را از روى سبد برداشت نوري ساطع شد كه راهب بترسيد وگفت : بپوشان أو را ؛ وسر خود را داخل صومعة كرد وگفت : شهادت مىدهم به وحدانيّت خدا وشهادت مىدهم كه توئى پيغمبر خدا حقا حقا وتوئى آنكه خدا بشارت داده در تورات وإنجيل بر زبان موسى وعيسى عليهما السّلام ، پس بار ديگر شهادت گفت وسر از صومعة بيرون كرد وگفت : اى فرزند عبد المطّلب ! ببر أو را كه بر أو باكى نيست . پس أبو طالب فرمود : اى راهب ! سخن بزرگى گفتى . راهب گفت : شأن پسر برادر تو بزرگتر است از آنچه شنيدى وتو يارى أو خواهى كرد ودفع ضرر دشمنان از أو خواهى نمود . وچون أبو طالب به نزد عبد المطّلب آمد وسخنان راهب را نقل كرد ، عبد المطّلب فرمود : خاموش باش اى فرزند كه كسى اين سخنان را از تو نشنود ، واللّه كه محمد از دنيا