العلامة المجلسي

195

حياة القلوب ( فارسي )

حليمة گفت : ناگاه ديدم كه مردان شمشيرها كشيده رو به من دويدند وچون نزديك من رسيدند باد تندى وزيد وهمه را بر زمين افكند ومن از ايشان گذشتم وپروائى نكردم تا داخل مكة شدم وآن حضرت را گذاشتم نزد جماعتى كه نشسته بودند وپى كارى رفتم ، وچون برگشتم آن حضرت را نديدم ، از آن جماعت پرسيدم ، ايشان گفتند : ما نديديم . گفتم : واللّه اگر أو را نيابم خود را از اين كوه به زير مىاندازم ، وگريبان خود را چاك كردم وفرياد كنان به هر سو مىدويدم ، ناگاه مرد پيرى ديدم كه عصائى در دست داشت واز اضطراب أحوال من سؤال كرد ، چون قصهء خود را به أو نقل كردم گفت : گريه مكن كه من تو را دلالت مىكنم بر كسى كه تو را نشان دهد كجا رفته است ، پس مرا به نزد بتي برد كه أو را « هبل » مىگفتند وگفت : اى هبل ! محمد به كجا رفته است ؟ چون نام محمد را برد هبل بر رو درافتاد وآن مرد ترسيد وگريخت . پس به نزد عبد المطّلب رفتم وقصه را نقل كردم ، عبد المطّلب أهل مكة را ندا كرده به تفحّص آن حضرت به هر سو روان كرد وخود به پرده‌هاى كعبه درآويخته گريه وتضرع بسيار به درگاه عالم اسرار كرد ، پس ندائي شنيد كه : اى عبد المطّلب ! مترس بر فرزند خود وأو را طلب كن در فلان وادى نزد درخت موز ، پس عبد المطّلب بسوى آن وادى دويد وآن حضرت را ديد كه در زير درخت موز نشسته است ، أو را در بر گرفته بوسيد وگفت : اى فرزند ! كي تو را به اين مكان آورد ؟ فرمود كه : مرغ سفيدى مرا ربود ودر ميان بال خود گرفته در اينجا گذاشت ومن گرسنه وتشنه شده بودم از ميوهء اين درخت خوردم واز اين آب آشاميدم وآن مرغ جبرئيل عليه السّلام بود . پس عبد المطّلب كفالت وخدمت آن حضرت را مىنمود ، بعد از چندگاه رمدى در ديدهء آن حضرت بهم رسيد وآن حضرت را به نزد طبيبى برد كه در جحفه مىبود ، چون نزديك صومعهء آن طبيب رسيد أو را صدا زد كه : بيمارى آورده‌ام ومىخواهم ديدهء أو را علاج كنى . طبيب سر از صومعة بيرون كرد وگفت : رويش را بگشا . چون روى آن حضرت را