العلامة المجلسي

192

حياة القلوب ( فارسي )

ودر ما هي آن قدر بزرگ مىشد كه ديگران در سالى بزرگ شوند ، وچون طعام حاضر مىكرديم كه بخوريم دست مباركش را بر روى آن مىگذاشت چنان بركت در آن طعام بهم مىرسيد كه همه سير مىشديم وطعام به حال خود بود . وچون هفت سال از عمر شريف آن جناب گذشت روزى به حليمة فرمود كه : اى مادر ! انصاف نمىكنى در باب من وبرادران من ، مرا در سايه مىدارى وبرادرانم در آفتاب مىباشند وگوسفند مىچرانند ومن شير آن گوسفندان را مىآشامم ودر تعب با ايشان موافقت نمىنمايم . حليمة گفت : اى فرزند من ! بر تو مىترسم از حاسدان تو ومىترسم كه تو را حادثه‌اى رو دهد ومن جواب عبد المطّلب نتوانم گفت . حضرت فرمود كه : اى مادر ! بر من مترس كه حق تعالى حافظ من است . وچون صبح شد مبالغهء بسيار فرمود وبا برادران روانهء صحرا شد ، وچون شب درآمد مانند بدر از أفق صحرا طالع شد وحليمة به استقبال أو دويد وأو را در بر كشيد وگفت : اى فرزند ! در تمام روز در انديشهء تو بودم . حليمة گفت كه : يكى از گوسفندان مرا ضمره فرزند من پايش را شكسته بود ، ديدم كه به نزديك آن حضرت آمد وچنان مىنمود كه شكايت از درد خود مىكند پس ديدم كه آن حضرت دست مبارك خود را بر پاى گوسفند ماليد وسخنى چند از زبان معجز بيان خود جارى گردانيد ناگاه پايش درست شد وبه گوسفندان ديگر ملحق گرديد وهمهء آن حيوانات مطيع أو بودند ، چون به ايشان مىگفت : برويد ، مىرفتند وهرگاه مىگفت : بايستيد ، مىايستادند ، روزى گوسفندان را به صحرائى بردند كه در آن صحرا شيران ودرندگان بسيار بودند ناگاه شيرى قصد يكى از گوسفندان كرد پس آن حضرت پيش رفت وسخنى گفت شير سر به زير افكند وگريخت ، پس برادران آن حضرت ترسيدند وبه جانب أو دويده وگفتند : ما بر تو ترسيديم از شير وتو پروائى نكردى وگويا با أو سخن مىفرمودى ! فرمود : بلى ، گفتم كه : ديگر نزديك اين وادى ميا كه مىخواهم گوسفندان در اينجا بچرند .