العلامة المجلسي
193
حياة القلوب ( فارسي )
پس شبى حليمة خواب هولناكى ديد وبا شوهر خود گفت : بيا كه محمد را به نزد جدّ أو ببريم كه مىترسم به أو آسيبى برسد ومصيبت ما نزد جدّ أو عظيم گردد ومن در خواب ديدم كه فرزندم محمد به صحرا رفت ناگاه دو مرد عظيم پيدا شدند كه جامههاى إستبرق پوشيده بودند وهر دو قصد أو كردند ويكى از ايشان خنجرى در دست داشت وشكم أو را شكافت ومن ترسان از خواب بيدار شدم . شوهر حليمة گفت : آنچه مىگوئى محال است كه واقع شود زيرا كه حق تعالى حافظ اوست وأمور عظيمه در باب أو خبر دادند ومىبايد همه به ظهور آيد ومعجزاتى كه از أو مشاهده كرديم همه مصدّق آن اخبار است . وچون صبح شد هرچند حليمة خواست كه آن حضرت را به حيله نزد خود نگاه دارد كه به صحرا نرود راضى نشد وبا برادران به عادت مقرر متوجه صحرا گرديد ، چون نيمى از روز گذشت أولاد حليمة فرياد كنان وگريان بسوى قبيله دويدند ، وچون حليمة صداى شيون ايشان را شنيد از خيمه بيرون دويد وخاك بر سر مىريخت وموهاى خود را مىكند واز ايشان پرسيد كه : چه مىشود شما را ومحمد را چه كرديد ؟ ايشان گفتند : ما امروز چون به صحرا رفتيم در زير درختى قرار گرفتيم ناگاه دو مرد عظيم ديديم كه نزد ما پيدا شدند كه هرگز مانند ايشان نديده بوديم وچون به نزديك ما آمدند محمد را گرفتند وبه قلهء كوه بالا بردند ويكى از ايشان أو را خوابانيد وديگرى كاردى گرفت شكم أو را شكافت ودل وامعاى أو را بيرون آورد ، وما اين قضيهء هايله را مشاهده كرده بسوى تو آمديم . پس حليمة دستها را بر روى خود زد وگفت : اين بود تعبير خواب من ، ونالهء وا ولداه ووا محمداه برآورد بسوى صحرا دويد وشوهرش با أهل قبيله حربهها برداشته از پى أو روان شدند وچون به آن موضع رسيدند ديدند كه آن حضرت نشسته وگوسفندان برگرد أو برآمدهاند ، پس حليمة آن حضرت را در بر گرفته بوسيد وشكمش را گشود وهيچ اثرى مشاهده ننمود ودر جامههايش خونى نديد ، پس به فرزندان خود گفت : چرا بر محمد دروغ بستيد ؟