العلامة المجلسي
191
حياة القلوب ( فارسي )
پس عبد المطّلب وآمنه آن قدر از مال وپوشش وتوشه به أو دادند كه محسود اقران خود گرديد ، وآمنه آن حضرت را گرفت وبوسيد واز مفارقت أو گريست وبه حليمة تسليم نمود وگفت : اى حليمة ! نيكو محافظت نما نور ديده وسرور سينهء مرا . حليمة گفت كه : چون آن حضرت را از خانهء آمنه بيرون آوردم به هر سنگ وكلوخ ودرختى كه گذشتم مرا تهنيت گفتند ، وچون به نزد شوهر خود رفتم از نور جبين آن رسول امين متعجب گرديد وگفت : اى حليمة ! خدا ما را به سبب اين فرزند بر همهء أهل قبيله زيادتى داد وشك نيست كه اين از أولاد ملوك است ؛ وچون به جانب قبيلهء خود روانه شديم در اثناى راه گذشتيم بر چهل نفر از رهبانان نصارى كه يكى از ايشان أوصاف پيغمبر آخر الزمان صلّى اللّه عليه وآله وسلّم را بيان مىكرد ومىگفت : يا ظاهر شده است يا در اين زودى ظاهر خواهد شد ، ناگاه إبليس به صورت انساني مصوّر شد وگفت : آن كه وصف مىكنيد همين است كه اين زن الحال از پيش شما گذرانيد ، پس برخاستند وبسوى من دويدند وآن نور ساطع را از جبين آن حضرت مشاهده نمودند ، پس شيطان بانگ زد بر ايشان كه : بكشيد أو را پيش از آنكه بر شما مسلط شود ، وايشان شمشيرها از غلاف كشيدند ورو به من دويدند ، پس آن حضرت سر به جانب آسمان بلند كرد ناگاه صداى مهيبى شنيدم مانند رعد وآتشى ديدم از آسمان فرود آمد وحايل گرديد ميان آن حضرت وايشان ، وهمهء ايشان سوختند وصدائى شنيدم كه : خايب ونااميد گرديد سعى كاهنان ؛ وچون آن حضرت داخل قبيلهء بنى سعد شد از بركت قدم آن حضرت صحراهاى ايشان سبز شد ودرختان ايشان پرميوه شد وقحط ايشان به فراوانى مبدّل گرديد وبركات آن حضرت در ميان ايشان ظاهر شد وهر بيمارى كه در ميان ايشان بهم مىرسيد تا به نزديك آن حضرت مىآوردند شفا مىيافت وهر روز معجزات بسيار از آن مخزن اسرار بر ايشان ظاهر مىشد ومىگفتند : اى حليمة ! خدا ما را سعادتمند گردانيد به سبب فرزند تو . حليمة گفت كه : در هنگام خوردن شير پيوسته از آن برگزيدهء عليم وخبير مىشنيدم كه مىگفت : سپاس خداوندى را سزاست كه مرا بيرون آورد از درختى كه پيغمبران خود را از آن بيرون آورده است ، ودر روزى آن قدر نمو مىكرد كه ديگران در ما هي آن قدر نمو كنند