العلامة المجلسي
190
حياة القلوب ( فارسي )
حليمة گفت : مرا شوهرى هست با أو مشورت كنم ، اگر راضى شود به خدمت شما بيايم . چون برگشت وبا شوهر خود مشورت كرد شوهرش گفت : اگر چه از فرزند يتيم نفعي متصوّر نيست وليكن أو را بگير شايد خدا به سبب أو خير بسيار به ما كرامت فرمايد وجدّ أو مشهور است به كرم واحسان . پس حليمة به نزد عبد المطّلب آمد وعبد المطّلب أو را به نزد آمنه برد وآمنه پرسيد كه : چه نام دارى ؟ گفت : حليمة بنت ذويب . آمنه گفت : اين است آن زن كه من مأمور شدهام كه فرزند خود را به أو دهم ؛ پس آمنه گفت كه : اى حليمة ! بشارت باد تو را كه اين فرزندى است كه از بركت أو آبادانى وفراوانى در اين بلد بهم رسيده است وهمهء أهل بلاد را به ما احتياج هست . پس آمنه حليمة را به حجرهاى برد كه حضرت رسول در آنجا بود ، حليمة گفت : آيا در روز براي فرزند خود چراغ افروختهاى ؟ آمنه گفت : نه واللّه از روزى كه متولد شده است تا حال هرگز نزد أو چراغ در شب وروز روشن نكردهام ونور خورشيد جمال أو ما را از چراغ مستغنى گردانيده است . چون حليمة را نظر بر آن حضرت افتاد آفتابى را ديد كه در جامهء سفيدى پيچيدهاند واز أو رائحهء مشك وعنبر ساطع است ، پس محبت آن حضرت در دل أو افتاد واز حصول اين نعمت شاد ومسرور شد ، وچون آن خورشيد زمن را در دامن گذاشت ونظر مباركش بر حليمة افتاد شادى كرد وبر روى أو خنديد واز دهان واضح البرهانش نوري ساطع گرديد كه آن خانه روشن شد واز پستان راست تناول فرمود وبسوى پستان چپ ميل ننمود براي رعايت فرزند حليمة ، پس حليمة آن حضرت را برداشته با شادى تمام روانه شد . عبد المطّلب گفت : اى حليمة ! باش تا تو را توشهاى بدهيم ونوازش كنيم . حليمة گفت : اين فرزند مبارك مرا بس است وبهتر است از خزانههاى عالم .