العلامة المجلسي
189
حياة القلوب ( فارسي )
همهء بلاد قحط عظيم بهم رسيده بود به غير از مكهء معظمه كه از بركت آن مولود مكرّم آبادان بود لهذا زنان قبيلهء بنى سعد براي دايگى أطفال أهل مكة متوجه مكة گرديدند . وحليمة روايت كرده است كه : چندان بر ما عيش تنگ شده بود كه يك روز دو روز مىگذشت كه براي ما قوتى بهم نمىرسيد ودر علف صحرا با چهارپايان خود شريك مىشديم ، پس شبى در ميان خواب وبيدارى ديدم كه مردى آمد ومرا در نهرى افكند كه آبش از شير سفيدتر واز عسل شيرينتر بود وگفت : از اين تناول نما ، وچون سيراب شدم مرا به جاى خود برگردانيد وگفت : برو بسوى مكة كه براي تو در آنجا روزى گشادهاى مهيّا شده است به سبب فرزندى كه در آنجا متولد شده است ، پس دست خود را بر سينهء من زد وگفت : خدا شير تو را فراوان وحسن وجمالت را افزون گرداند . وچون بيدار شدم وبسوى قبيلهء خود رفتم گفتند : اى حليمة ! ما عجب داريم از حال تو وافزونى حسن وجمال تو از كجا آوردهاى ؟ ومن حال خود را از ايشان مخفى داشتم ، پس بعد از دو روز نداى هاتفى به گوش جميع أهل قبيله رسيد كه : اى زنان بنى سعد ! نازل شد بر شما بركتها وزايل گرديد از شما زحمتها به بركت شير دادن مولودى كه در مكة متولد شده است ، پس خوشا حال كسى كه أو را دريابد وبه شير دادن أو ظفر يابد ؛ چون أهل قبيله نداى آن هاتف را شنيدند همگى بسوى مكة روانه گرديدند وما از همه پريشانتر بوديم وحيوانات ما هلاك شده بودند وباربردارى نداشتيم پس ديگران سبقت كردند وهر يك كه به نزد آمنه مىرفتند مىپرسيد : چه نام دارى ؟ وچون آن نام را كه در خواب شنيده بود نمىشنيد ايشان را مجاب مىگردانيد . وچون حليمة داخل مكة شد حق تعالى أو را هدايت كرد كه در أول حال به نزد عبد المطّلب آمد در هنگامى كه نزديك كعبه بر كرسي خود نشسته بود ، بعد از تحيت گفت كه : من زنى هستم از قبيلهء بنى سعد وبراي شير دادن فرزندان آمدهام اگر تو را فرزندى هست مرا براي أو اختيار كن . عبد المطّلب گفت : من فرزندزادهاى دارم از پدر يتيم مانده است ، اگر خواهى أو را به تو مىدهم وكفايت أمور تو مىنمايم .