العلامة المجلسي

181

حياة القلوب ( فارسي )

وچون آن حضرت از قبيلهء أو بيرون آمد أو هزار وسى گوسفند وشتر بهم رسانيده بود از بركت آن حضرت . وچون نزديك شد كه از عمر شريفش دو سال تمام شود شبى پسرهاى حليمة از چرانيدن گوسفندان محزون برگشتند گفتند : اى مادر ! امروز گرگى آمد ودو گوسفند از گلهء ما برد . حليمة گفت : خدا عوض بدهد ؛ وچون حضرت رسول صلّى اللّه عليه وآله وسلّم سخنان ايشان را شنيد گفت : آزرده مباشيد كه فردا من گوسفندان شما را از گرگ پس مىگيرم به مشيت الهى ، و « ضمره » پسر بزرگ حليمة گفت : عجب است از تو اى برادر كه روز گذشته گرگ گوسفندها را برده است وتو فردا از براي ما پس مىگيرى ؟ ! حضرت فرمود كه : اينها در جنب قدرت خدا سهل است . وچون صبح طالع شد ضمره به آن حضرت گفت كه : وفا به وعدهء خود مىفرمائى ؟ گفت : بلى ، مرا ببر به آن موضع كه گرگ در آنجا گوسفندان تو را برده است تا به تو آنها را برگردانم . پس ضمره آن حضرت را بر دوش خود سوار كرد ، چون به آن موضع رسيد گفت : در اين مكان گرگ گوسفندان مرا برده است ، پس آن حضرت از دوش أو به زير آمد وبه سجده افتاد وگفت : اى اله من وسيد ومولاي من ! مىدانى حقّ حليمة را بر من وگرگى بر گوسفندان أو تعدّى كرده است ، پس سؤال مىكنم از تو كه گرگ را امر فرمائى كه گوسفندان أو را برگرداند ، پس در همان ساعت گرگ هر دو گوسفند را حاضر گردانيد وسببش آن بود كه چون گرگ گوسفندان را برد هاتفى أو را ندا كرد كه : اى گرگ ! بترس از عقوبت الهى واين دو گوسفند را حفظ نما تا بسوى بهترين پيغمبران محمد بن عبد اللّه آنها را برگردانى . پس گرگ در پاى آن حضرت افتاد وبه امر خدا به سخن آمد وگفت : اى سرور پيغمبران ! مرا معذور دار كه من ندانستم كه اين گوسفندان از توست . پس ضمره گفت : اى محمد ! چه بسيار عجيب است كارهاى تو . پس چون دو سال از عمر شريف آن حضرت تمام شد روزى با حليمة گفت كه : اى