العلامة المجلسي

182

حياة القلوب ( فارسي )

مادر ! مىخواهم امروز با برادران خود به صحرا روم وايشان را بر گوسفند چرانيدن يارى كنم ودر كوه وصحرا نظر كنم واز مصنوعات الهى عبرتها بگيرم ومنافع واضرار أشياء را بدانم . حليمة گفت : اى فرزند ! بسيار مىخواهى رفتن را ؟ گفت : بلى . چون ديد كه آن حضرت بسيار راغب است بسوى رفتن صحرا جامه‌هاى نيكو بر آن حضرت پوشانيد ونعلين در پاى آن حضرت بست واطعمهء نفيس براي آن حضرت همراه كرد وفرزندان خود را در محافظت ورعايت آن جناب وصيت بسيار نمود وآن حضرت را با ايشان فرستاد . وچون سيد أنبيا قدم در صحرا نهاد كوه ودشت از نور جمال آن خورشيد فلك ورسالت روشن شد وبه هر سنگ وكلوخ كه مىگذشت به آواز بلند أو را ندا مىكردند كه : « السّلام عليك يا محمّد ، السّلام عليك يا احمد ، السّلام عليك يا حامد ، السّلام عليك يا محمود ، السّلام عليك يا صاحب القول العدل ، لا اله الّا اللّه محمّد رسول اللّه » خوشا حال كسى كه به تو ايمان آورد وعذاب الهى بر كسى است كه به تو كافر گردد يا رد كند بر تو يك حرف از آنچه از نزد پروردگار خود خواهى آورد ، وآن حضرت جواب سلام آنها مىگفت ومىگذشت وهر ساعت فرزندان حليمة امرى چند از غرائب مشاهده مىكردند كه حيرت ايشان زيادة مىشد تا آنكه آفتاب بلند شد وآن حضرت از حرارت آفتاب متأذّى شد ، پس حق تعالى وحى نمود بسوى ملكي كه أو را « استحيائيل » مىگويند كه ابر سفيدى را بر سر آن سرور بگسترد كه سايبان آن سيد پيغمبران باشد ، پس در همان ساعت ابرى بر بالاى سر آن حضرت پيدا شد ومانند مشك آب مىريخت ويك قطره بر آن حضرت نمىريخت ورودخانه‌ها از سيلاب جارى مىشد وبر سر راه آن حضرت هيچ گل نبود واز آن ابر باران زعفران ومشك مىباريد وكوه ودشت را براي آن سرور معطر مىساخت ، ودر آن صحرا درخت خرماى خشكى بود كه سألها بود خشك شده بود وبرگهايش ريخته بود وچون حضرت به آن درخت رسيد پشت مبارك را بر آن درخت گذاشت كه استراحتى