العلامة المجلسي

172

حياة القلوب ( فارسي )

وآيندگان بر من سوار شد ، وبا آن ضعف كه داشت چنان راهوار شد كه هيچ يك از چهارپايان رفيقان ما به آن نمىتوانستند رسيد وجميع رفقا از تغيير اين أحوال ما وچهارپايان ما تعجب مىكردند ، وهر روز فراوانى وبركت در ميان ما زياد مىشد ، گوسفندان وشتران قبيله از چراگاهها گرسنه برمىگشتند وحيوانات ما سير وپرشير مىآمدند ، ودر أثناء راه به غارى رسيديم واز آن غار مردى بيرون آمد كه نور جبينش بسوى آسمان ساطع بود وسلام كرد بر آن حضرت وگفت : حق تعالى مرا موكّل گردانيده است به رعايت أو ، وگلهء آهوئى از برابر ما پيدا شدند وبه زبان فصيح گفتند كه : اى حليمة ! نمىدانى كه را تربيت مىنمائى ! أو پاكترين پاكان وپاكيزه‌ترين پاكيزگان است ، وبه هر كوه ودشت كه گذشتيم بر آن حضرت سلام كردند پس بركت وزيادتى در معيشت وأموال خود يافتيم وتوانگر شديم وحيوانات ما بسيار شدند از بركت آن حضرت ؛ وهرگز در جامه‌هاى خود حدث نكرده ونگذاشت هرگز عورتش گشوده شود وپيوسته جوانى را با أو مىديدم كه جامه‌هاى أو را بر عورتش مىافكند ومحافظت أو مىنمود ، پس پنج سال ودو روز آن حضرت را تربيت كردم پس روزى با من گفت كه : هر روز برادران من به كجا مىروند ؟ گفتم : به چرانيدن گوسفندان مىروند . گفت : امروز من نيز با ايشان موافقت مىكنم . چون با ايشان رفت گروهى از ملائكة أو را گرفتند وبر قلهء كوهى بردند وأو را شستند وپاكيزه كردند پس فرزند من بسوى ما دويد وگفت : محمد را دريابيد كه أو را بردند ، چون به نزد أو آمدم ديدم كه نوري از أو بسوى آسمان ساطع مىگردد ، پس أو را در بر گرفتم وبوسيدم وگفتم : چه شد تو را ؟ گفت : اى مادر ! مترس خدا با من است ؛ وبوئى از أو ساطع بود از مشك نيكوتر وكاهنى روزى أو را ديد نعره‌اى زد وگفت : اين است كه پادشاهان را مقهور خواهد گردانيد