العلامة المجلسي
907
حياة القلوب ( فارسي )
برنمىتابد وبني إسرائيل قبول نخواهند كرد ؛ اى داود ! اين باغ از پدر اين جوان بود ، اين مرد پير به باغ أو رفت وأو را كشت وچهل هزار درهم مال أو را غصب كرد ودر كنار باغ دفن كرده است ، پس شمشيرى به دست آن جوان بده تا گردن آن مرد پير را بزند به قصاص پدر خود ، وباغ را تسليم آن جوان كن وبگو كه : جوان فلان موضع از باغ را بكند ومال خود را بيرون آورد . پس داود عليه السّلام بترسيد واين حكم را موافق فرمودهء خدا جارى كرد « 1 » . در روايت ديگر منقول است كه : دو شخص مخاصمه كردند بسوى داود عليه السّلام در گاوى وهر دو بر ملكيت خود گواه گذرانيدند ! پس آن حضرت به نزد محراب رفت وگفت : خداوندا ! مرا مانده كرد حكم كردن در ميان اين دو مرد ، تو حكم فرما در ميان ايشان . پس حق تعالى وحى فرستاد : بيرون رو وبگير گاو را از آن كه در دست اوست وبه ديگرى بده وگردن أو را بزن ! چون چنين كرد بني إسرائيل به فرياد آمدند وگفتند : هر دو گواه گذرانيدند وآن كه در دستش بود أحق بود كه گاو با أو باشد وداود از أو گرفت وگردن أو را بزد . پس حضرت داود برگشت بسوى محراب وگفت : پروردگارا ! بني إسرائيل به فرياد آمدند از حكمي كه فرمودى . حق تعالى وحى فرستاد كه : آن كه گاو در دستش بود پدر آن شخص ديگر را كشته بود وگاو را از پدر أو گرفته بود ، پس هرگاه بعد از اين چنين أمور تو را پيش آيد به ظاهر شرع ميان ايشان حكم كن واز من سؤال مكن كه ميان ايشان حكم كنم وحكم مرا بگذار به روز قيامت « 2 » . در حديث صحيح از حضرت صادق عليه السّلام منقول است كه در عهد داود عليه السّلام زنجيرى از آسمان آويخته بود كه مردم محاكمه را به نزد آن زنجير مىبردند ، هر كه محق بود دستش به زنجير مىرسيد وهر كه مبطل بود دستش نمىرسيد ، در آن زمان شخصي گوهرى به
--> ( 1 ) . قصص الأنبياء راوندى 200 ؛ كافى 7 / 421 . ( 2 ) . قصص الأنبياء راوندى 201 ؛ كافى 7 / 432 .