العلامة المجلسي

1323

حياة القلوب ( فارسي )

با آن عالم يا مكر كند وحصّهء أو را ندهد ، بعد از تفكر بسيار گفت : شايد من بعد از اين هرگز محتاج نشوم به أو ، وعزم كرد بر آنكه غدر كند ووفا به عهد أو نكند . پس از مدتي باز پادشاه خوابى ديد وأو را طلبيد ، پس أو بسيار نادم شد از غدر خود وگفت : بعد از دو مرتبه مكر ديگر چگونه به نزد آن عالم بروم وخود علمي ندارم كه جواب پادشاه بگويم ، باز رأيش بر آن قرار گرفت كه به نزد آن عالم برود ، چون به خدمت أو رسيد أو را بخدا سوگند داد والتماس كرد كه باز تعليم أو بكند وگفت : در اين مرتبه وفا خواهم كرد وديگر مكر نخواهم كرد ، بر من رحم كن ومرا بر اين حال مگذار . پس آن عالم شرط كرد ونوشته‌ها از أو گرفت وگفت : باز تو را طلبيده است كه سؤال كند از خوابى كه ديده است كه اين چه زمان است ؟ بگو : زمان ترازو است . چون به مجلس پادشاه رفت از أو پرسيد كه : براي چه كار تو را طلبيده‌ام ؟ گفت : مرا طلبيده‌اى براي خوابى كه ديده‌اى ومىخواهى بپرسى كه اين چه زمان است ؟ پادشاه گفت : راست گفتى ، پس بگو چه زمان است ؟ گفت : زمان ترازو است ؛ پس امر كرد مال عظيمى به أو دادند به صلهء آن جواب كه گفت ، پس آن مال را به نزد آن عالم آورد در مقابل أو گذاشت وعرض كرد : اين مجموع آن چيزى است كه براي من حاصل شده است وآورده‌ام كه تو ميان خود ومن قسمت نمائى . آن عالم گفت : زمان أول چون زمان گرگ بود تو از گرگان بودى لهذا در أول مرتبه جزم كردى كه وفا به عهد خود نكنى ، وزمان دوم چون زمان گوسفند بود وگوسفند عزم مىكند كه كارى بكند ونمىكند تو نيز اراده كردى كه وفا كنى ونكردى ، اين زمان چون زمان ترازو است وترازو كأرش وفا كردن به حقّ است تو نيز وفا به عهد كردى ، مال خود را بردار كه مرا احتياجى به آن نيست « 1 » . مؤلف گويد : گويا غرض آن حضرت از نقل اين قصه آن بود كه أحوال أهل هر زمان متشابه است ، هرگاه ياران ودوستان تو مىبينى كه با تو در مقام غدر ومكرند چگونه

--> ( 1 ) . كافى 8 / 362 .