العلامة المجلسي
1322
حياة القلوب ( فارسي )
پس چون پسر به مجلس پادشاه رفت پرسيد كه : من تو را براي چه مطلب طلبيدهام ؟ عرض كرد : مرا طلبيدهاى كه سؤال كنى از خوابى كه ديدهاى كه اين چه زمان است ؟ گفت : راست گفتى ، پس بگو اين زمان چه زمان است ؟ گفت : زمان گرگ است . پس پادشاه امر كرد جايزه به أو دادند ، پس جايزه را گرفت وبه خانه آمد ووفا به شرط خود نكرد وحصّهاى به آن شخص نداد وگفت : شايد قبل از آنكه اين مال را تمام كنم بميرم يا بار ديگر محتاج نشوم كه از آن شخص سؤالي بكنم . چون مدتي از اين گذشت پادشاه خواب ديگر ديد فرستاد آن پسر را طلبيد ، پسر پشيمان شد از آنكه وفا به عهد خود نكرد وبا خود گفت كه : من علمي ندارم به نزد پادشاه روم ، چگونه به نزد آن عالم روم واز أو سؤال كنم وحال آنكه با أو مكر كردم ووفا به عهد أو نكردم ، پس گفت : به هر حال بار ديگر مىروم به نزد أو واز أو عذر مىطلبم وباز قسم مىخورم كه در اين مرتبه وفا بكنم به عهد أو ، شايد تعليمم بكند . پس به نزد آن عالم آمد وعرض كرد : كردم آنچه كردم ووفا به پيمان تو نكردم وآنچه در دستم بود همه تمام شده است وچيزى در دستم نمانده است واكنون محتاج شدهام به تو ، تو را بخدا قسم مىدهم كه مرا محروم نكنى وشرط مىكنم با تو وسوگند مىخورم كه آنچه در اين مرتبه به دست من آيد ميان تو وخود قسمت كنم ، ودر اين وقت نيز پادشاه مرا طلبيده است ونمىدانم كه از چه چيز مىخواهد بپرسد . آن عالم گفت : تو را طلبيده است كه از تو سؤال كند از خوابى كه بازديده است كه اين چه زمان است ؟ بگو : زمان گوسفند است . پس چون به مجلس پادشاه داخل شد وسؤال كرد : براي چه كار تو را طلبيدهام ؟ گفت : خوابى ديدهاى ومىخواهى از من بپرسى كه اين چه زمان است ؟ گفت : راست گفتى ، اكنون بگو چه زمان است ؟ گفت : زمان گوسفند است . پس پادشاه فرمود صلهء بسيارى به أو دادند ؛ چون به خانه آمد متردّد شد كه آيا وفا كند