العلامة المجلسي
1278
حياة القلوب ( فارسي )
پرسيد : كسى را در اين شهر مىشناسى ؟ گفت : بلى . پرسيد : چه نام دارى ؟ گفت : نام من تمليخا است . پادشاه گفت : اين نامها نام أهل زمان ما نيست ، آيا در اين شهر خانهاى دارى ؟ گفت : بلى اى پادشاه ، سوار شو تا من خانهء خود را به تو بنمايم . پس پادشاه سوار شد با جماعت بسيار با أو آمدند تا به در خانهاى كه رفيعترين خانههاى آن شهر بود پس تمليخا گفت : اين خانهء من است . چون در زدند مرد پيرى بيرون آمد كه ابروهايش بر روى ديدههايش افتاده بود از پيرى ، واز ايشان پرسيد : از براي چه به در خانهء من آمدهايد ؟ پادشاه گفت : اين جوان آمده است وچيزهاى عجيب مىگويد ، دعوى مىكند اين خانه از اوست ! پيرمرد پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : منم تمليخا پسر قسطيكين . آن مرد پير بر قدمهاى أو افتاد وبوسيد وگفت : اين جدّ من است بخداى كعبه ، پس گفت : اى پادشاه ! ايشان شش نفر بودند كه از دقيانوس گريختند ! پس پادشاه از أسب فرود آمد وتمليخا را بر دوش خود سوار كرد ومردم دستها وپاهاى أو را مىبوسيدند ، پس گفت : اى تمليخا ! رفيقان تو چه شدند ؟ گفت : در غارند . در آن وقت در آن شهر پادشاه مسلمانى وپادشاه يهودي بود ، پس همه سوار شدند با أصحاب خود ومتوجه غار شدند ، چون نزديك آن رسيدند تمليخا گفت : شما در اينجا باشيد تا من جلوتر بروم ، مىترسم چون ايشان صداى سم ستوران را بشنوند بترسند وتوهّم كنند كه دقيانوس به طلب ايشان آمده است . چون تمليخا داخل غار شد رفيقان بر أو جستند وأو را در بر گرفته وگفتند : الحمد للّه كه خدا تو را از شرّ دقيانوس نجات داد .