العلامة المجلسي
1277
حياة القلوب ( فارسي )
كهنهء راعى را در بر كرد وبه جانب شهر روانه شد پس به موضعي چند رسيد ووضعي چند ديد كه هرگز نديده بود ، چون به دروازهء شهر رسيد ديد كه علم سبزى برپا كردهاند وبر آن علم نقش كردهاند كه « لا اله الا اللّه عيسى رسول اللّه » پس نظر بسوى آن علم مىكرد ودست بر ديدههاى خود مىكشيد ومىگفت : گويا در خواب مىبينم اين أوضاع را ، پس داخل شهر شد وبه بازار آمد وبه نزد مرد خبّازى آمد وپرسيد كه : اين شهر چه نام دارد ؟ گفت : اقسوس . پرسيد كه : پادشاه شما چه نام دارد ؟ گفت : عبد الرحمن . پس زرى بيرون آورد وبه خبّاز داد وگفت : نان بده . خبّاز چون زر را گرفت تعجب كرد از سنگينى آن زر وبزرگى آن . پس يهودي برجست وگفت : يا علي ! بگو كه وزن هر درهمى چه مقدار بود ؟ حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود كه : وزن هر درهم ده درهم ودو ثلث درهم بود . پس خبّاز گفت : مگر گنجى يافتهاى ؟ ! تمليخا گفت : اين قيمت خرمائى است كه سه روز قبل از اين در اين شهر فروختم واز شهر بيرون رفتم ، ومردم دقيانوس را مىپرستيدند . پس خبّاز دست تمليخا را گرفت وبه نزد پادشاه برد ، پادشاه پرسيد : اين جوان را براي چه آوردهاى ؟ خبّاز گفت : اين مرد گنجى يافته است . پادشاه گفت : مترس كه پيغمبر ما عيسى عليه السّلام امر كرده است كه از گنج زيادة از خمس نگيريم ، پس خمس آن را به ما بده وبه سلامت برو . تمليخا گفت : اى پادشاه ! نظر كن در امر من ، من گنجى نيافتهام من مردى بودم از أهل اين شهر . پادشاه گفت : تو از أهل اين شهري ؟ گفت : بلى .